سارا زنگ زد باید مامانشو میبرد دکتر
ساعتای 6/5 7 رفتم خونه منا
تا 9
چقدر دقیق شده بودم تو صورتش!
خیلی داغون بود
میگفت زندگیش خیلی بد شده
میگفت هیچکی بهش علاقه نداره
میگفت کار زیاد هم قیافشو خراب کرده هم خودشو
فرداشب باز خواستگار دارم
خستم
برم نقاشی کنم یکم
برچسب:
نویسنده: مانی زارعینیا