بوی موهات زیر بارون ❤️
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:15
هوا بارونیه و بازم آهنگ «صدای بارون» ستار توی گوشم تکرار میشه... یاد روز تشییع جنازه «ب» میفتم که نم بارون میومد. توی راه توی ماشین این آهنگو میشنیدیم و انگار دقیقا اون آهنگ مخصوص همون روز و همون جا بود. آسمون مثل همین الان خاکستری قرمز بود. انگار از بغض داشت خفه میشد اما نمیتونست به اندازه ابراش ب...
خالی!
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:15
«تنهایی» با لباسهای من در شهر پرسه میزنددر کافههای شلوغ قهوه مینوشداز میان قبرستانی میگذردسایهاش راروی نیمکت زیر درخت توت جا میگذاردماه کامل را در بغلش میگیردو مثل تکه برف غلتانی که با سمت دره میرودبه خانه باز میگردد... B L O G F A . C O M
شبی خوش است...
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:15
بمونه یادگار از دیشب که یکی از بهترین شبای امسالم بود.#مینو_و_آقای_میم#فوتبال_دستی#جاسوس#خنده_های_از_ته_دل#هم_وزن B L O G F A . C O M
خدا کنه که خوابم ببره!
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:15
طور میشه کیفتو روز قبل توی هواپیما جا بزاری و وسایل داخلشو کم کم و یکی یکی از توی خونه پیدا کنی؟!خرافاتی نیستم ولی بیشتر ازین که شادیبخش باشه، برام ترسناکه! B L O G F A . C O M
:)
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:15
پشت فرمون، توی راه برگشت از خیام، میون نم بارون دستتو بگیره و بخونه: آغوشتو به غیر من...آروم چشاتو ببندی.... B L O G F A . C O M
تو چشمتون چه قصه هاست...
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:15
قشنگ بود این:اگر زندگی من یک کتاب بود،صفحه ی تو گوشه ای خمیده داشت.:) B L O G F A . C O M
به دست های تو در آخرین تشنج هام...
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:15
درد درد درداولین شب بعد بیمارستانزندگی برایم پیراهن گشادی شدهکه دکمه هایش را اشتباه بسته باشندباید به حمام برومو پیراهنم را عوض کنباید خودم را از تنم در بیاورم...#زخم B L O G F A . C O M
عمری دگر بباید بعد از وفات مارا...
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:15
/ کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری...۲۳ روز ازون شب وحشتناک میگذره و دو روزه آی سیوی مزخرف تموم شده و هنوز باید توی بخش بمونم.اما واسه کسی که ترسناکترین تجربه دنیارو با چشماش و پوست و خونش زندگی یجور دیگه قشنگه. نه؟ B L O G F A . C O M
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...
-
تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 7:15
از ۱۸ شهریور تا ۷ مهرزندگی دوباره... B L O G F A . C O M
من که در گریزم از من!
-
تاریخ: 1403/6/4 ساعت: 17:51
سکوت چیز عجیبی ست! به ظاهر خالیست... «هیچ» است... اما حیات بخش است! شبیه هوا یا شبیه آب... ذاتش همین است؛ تا به چیزی آلوده نمیشود، حقیقتی ست که به چشم نمیآید... سکوت فاصله است! و خیلی چیزها در فاصله بهترند؛ مثل خاطرات! مثل کلمات! مثل خورشید! مثل همین ابر بالای کوه! یا اصلا مثل همین آدمها...! مثل من....
ای به من نزدیکتر از من!
-
تاریخ: 1403/5/23 ساعت: 14:44
[unable to retrieve full-text content]انسان را از رنج گریزی نیست و عادت تنها راه رهایی از رنج است. آدمی به هر آنچه در کنارش زیسته عادت میکند؛ شبیه چشمی که به تاریکی!
دژاوو
-
تاریخ: 1403/5/16 ساعت: 4:50
آنقدر با خودم غریبه شدم که نمیدانم خوبم، مستم یا دیوانه؟! دنیا خودش آنقدر زخم شکفته دارد که کاش این من از خود گسیخته لااقل کبودی دیگری بر پیکرش نباشم... کاش میشد برای این همه درد کاری کرد... کاش درخت، گل، پرنده یا هرچه غیر این بودم، کاش مرحم بودم! اما دانه شنی کوچکم. از همان ها که هیچ بود میان همه؛ ...
چرت نویس!
-
تاریخ: 1403/5/4 ساعت: 21:55
کلمات... کلمات... کلمات... دیگر برای خالی شدن کافی نیست. باید بروم، باید آنقدر دور شوم که رفتنم رو به هیچ چیزی نباشد... هیچ ستاره ای برایم کاری نکرد! و من هنوز اینجا هستم! هیچ فالی آنقدر معجزه نمیکند، هیچ کلمه ای مرا به دنیای شما ربط نخواهد داد و این فاصله را خدا هم پر نخواهد کرد...! از تمام من برای...
خسته از هرچی که هست...
-
تاریخ: 1403/5/4 ساعت: 21:55
این شبای سخت تا صبح توی بیمارستان هم میگذره. مث همه روزای خوبی که گذشتن و تو نبودی! مثل همه ی جمع های شاد تا صبح بگو و بخند و برقص! مثل همه شبای درد و کترولاک و دیازپام! مثل ای بابا دو روز دنیا که ارزش این همه مصیبتو نداره! مثل وقتی دنیات میشه یه کوله پشتی برا رفتن... مثل سیگار بعد قهوه! مثل بغلم کن...
هيچ قطاري وقتي گنجشكي را زير ميگيرد از ريل خارج نميشود...
-
تاریخ: 1403/4/20 ساعت: 3:30
جایی خواندم: «همه ی ما دست کم در خیال یک نفر، هیولایی نفرت انگیزیم!» ... و فکر کردم اصلا همین «در خیال یک نفر ماندن» (فرقی نمیکند خوب یا بد!) لطف خودش را دارد... مثل ستاره ای که از بین میلیارد ها ستاره دیگر، شاید میلیون ها سال پیش مرده و هنوز در آسمان جای خودش را دارد. میدانی چه میگویم؟ «بودن» در خی...
گروهی برآنند کین مرغ شیدا/ کجا عاشقی کرد؟! آن جا...
-
تاریخ: 1403/4/9 ساعت: 5:09
شبیه کسی که در خواب می میرد، تنها بودم! نیمه شب بود و درد مثل مار بزرگ و گرسنه ای تمام جانم را می بلعید... خوب یادم هست، شاید سه یا چهار ساله بودم؛ در خیالم عینک زدن فقط برای آقاجانم، مدرسه رفتن فقط برای برادرهایم و قوی بودن فقط برای بابا بود، اما مردن فقط برای بی بی جان! که مامان عکس هایش را نشانم ...
من که سرتاسر خموشم، مست بی اندازه نوشم، پس کجا جویم تورا؟!
-
تاریخ: 1403/3/28 ساعت: 17:39
من آدم نیمه شبم! این را همه ی آنهایی که حتی کمی مرا میشناسند میدانند، چه برسد به مامان که نیمه شبی چنان دردی به جانش انداخته بودم که حاضر شد مرا از خودش جدا کند... شب خالص و ناب است! روشنی روز روح همه چیز را میگیرد و جسمش را برمیگرداند، اما شب...! مثلا همین دریا را ببین! روزها زیباست... فقط زیبا! ام...
به ما که خسته ایم بگو خونه باهار کدوم وره؟!
-
تاریخ: 1403/3/17 ساعت: 13:54
دیروز ر.ف آمده بود اینجا. چمیدانم لابد آمده بود به رسم ادب احوالی بپرسد. اما مگر احوال آدمها را توی نبض یا نفس هایشان می نویسند؟! شاید هم مینویسند. عین میگفت: نمیتوانی دروغ بگویی، وقتی میخواهی دروغ بگویی یا چیزی را پنهان گنی چشمانت یک جوری می شود. پرسیدم چجوری؟! -نمیدانم، یک حالت عجیبی... دروغگوی خو...
و هی دروغ بگویم که زندگی این است...
-
تاریخ: 1403/3/5 ساعت: 16:41
دیروز ر.ف اومد اینجا. و من طبق عادت لال میشم از همه حرفایی که مث موریانه توی سرمه. شعر ایمان سر زبونم هی میچرخه: دستم اما واسه رفتن زیر سنگه این شبا... یاد نون.عین میفتم و روزی که گفت دارم میرم ایمانو ببینم توام باهامون بیا. یاد خبر رفتنش! اینکه تا سالها فکر میکردم تصادف بوده اما... و باز یاد نون.عی...
آگه از درد من و دلسردی سازم نشد!!!
-
تاریخ: 1403/3/5 ساعت: 16:41
داشتم جواب کامنتمو میدادم، نوشتم: همینطور که گاهی کامنت یا پست قبلی خودمونو فراموش میکنیم، دو روز دیگه دنیا هم یادش نمیاد ما کی بودیم، چکار کردیم و چی گفتیم... پس بیخیال! خوش باش! بعد به خودم میام و میفهمم زمان زیادیه که خیره موندم با گوشه سقف! ما آدما توی حرفامون خیلی بهتریم، کاش زندگی فقط همین جمل...