
دیروز ر.ف آمده بود اینجا. چمیدانم لابد آمده بود به رسم ادب احوالی بپرسد. اما مگر احوال آدمها را توی نبض یا نفس هایشان می نویسند؟! شاید هم مینویسند. عین میگفت: نمیتوانی دروغ بگویی، وقتی میخواهی دروغ بگویی یا چیزی را پنهان گنی چشمانت یک جوری می شود. پرسیدم چجوری؟! -نمیدانم، یک حالت عجیبی... دروغگوی خوبی نیستی... یا همین چند هفته پیش سرم درد میکرد و چشمهایم را بسته بودم، پرسیده بود:خوبی؟! گفتم:خوبم. گفت باز که دروغ میگویی...! گفتم: لابد بازم چشمام دارن دروغ میگن! گفت نه... وقتی درد داری لب هات یک ح...
ادامه مطلب
آدم وقتی دوره بیشتر قدر خونه رو می دونه. این سفر هم اگرچه سخت بود ولی تموم شد. امیدوارم آخرش بگم این همه سختی واقعا ارزششو داشت.قوی تر از قبل ادامه میدم. ...
ادامه مطلب
نبودی ببینی چه ویرونه شد دل......لعنتی این شبایی که باید پیشم باشی وxa0تا صب نیستی چقدر سخت میگذره.اونم توی جمعایی که همه میشناسنت و سراغتو میگیرن و توقع دارن باهم باشیم...حس میکنم با این کارت چقدر ترد شده و تنهاییم از همه...چقدر لازم بود باشی و نبودی!.................کی میخونه اینارو بنظرت؟...
ادامه مطلب