آنقدر با خودم غریبه شدم که نمیدانم خوبم، مستم یا دیوانه؟! دنیا خودش آنقدر زخم شکفته دارد که کاش این من از خود گسیخته لااقل کبودی دیگری بر پیکرش نباشم... کاش میشد برای این همه درد کاری کرد... کاش درخت، گل، پرنده یا هرچه غیر این بودم، کاش مرحم بودم! اما دانه شنی کوچکم. از همان ها که هیچ بود میان همه؛ تا روزی که زیر زخمی جا ماند... اصلا «بودن»، اصلا زندگی، به این همه رنج می ارزد؟! چه میتوانم کرد؟! بروم؟ از خودم؟ کجا؟ از من اگر چیزی مانده دارد به نقطه آخر میرسد... و همه ی این دردها سم کشنده بی رنگیست میان جرعه ای گوارا... به چشم هیچ کس نمی آید...! و میخندم! و خوبم... و یکباره مثل همان روز که خودت میدانی میان آن همه خنده و قهقهه خالی میشوم! و چقدر همین خالی بودن احساس عجیبی ست!!! مثل ساعت هایی که خوابی نمی بینی؛ مثل دیواری که جای میخی ندارد؛ مثل سفری بدون تاریخ و مقصد؛ مثل همین اتاق بدون پنجره، فضا یا حتی خود من! مثل آدمی که حافظه اش را از دست داده باشد ... دارم خالی می شوم! از زمان، از خاطره، تصویر، حضور و حتی تو! از من اگر چیزی باقی مانده همین کلماتند که بی هیچ فکر یا غرضی تکرار می شوند. کاش میدانستم در تمام زندگیم هر کلمه را چند بار خوانده یا نوشته یا اندیشیده ام... کاش میدانستم آخرین حرفی که با من می ماند کدامشان است، کاش از هر کلمه ای که بر ژبان می آوردم خالی میشدم، کاش میدانستم کدام؟!...
....
ما را در سایت . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 4:50