هيچ قطاري وقتي گنجشكي را زير ميگيرد از ريل خارج نميشود...

خرید بک لینک

جایی خواندم: «همه ی ما دست کم در خیال یک نفر، هیولایی نفرت انگیزیم!» ... و فکر کردم اصلا همین «در خیال یک نفر ماندن» (فرقی نمیکند خوب یا بد!) لطف خودش را دارد... مثل ستاره ای که از بین میلیارد ها ستاره دیگر، شاید میلیون ها سال پیش مرده و هنوز در آسمان جای خودش را دارد. میدانی چه میگویم؟ «بودن» در خیال زندگان حکم زیستن دارد! این را همه آنهایی که این معادله را پیش ازین حل کرده اند، خوب می دانستند که یک بر روی بی نهایت به صفر میل می کند! به نبودن! به همین ترسیدن از مرگ! به انفجار دور از رویت! نمیدانم شاید آدولف آن وقت که مرگ ادموند برادر کوچکترش را دید، این ترس به جانش افتاد. چه به آکادمی هنرهای زیبای وین می رفت یا نمیرفت، میخواست «بماند»! اصلا تعبیر واقعی رنج همین «از یاد رفتن» است و فکر کن چه رنج عظیمی دارد کسی که فراموشی را به جان میخرد! مثل بروسان که جایی می نویسد: «دارم نامم را از دهان دنیا خالی میکنم» و این چه میتواند باشد جز مرگ خودش و همسر و دخترش! فراموشی مادر مرگ است و زاده ی سکوت! و همین است که می شود «گریست برای خاطر زندگان»و «در گورستان تاریک زیباترین سرودها را خواند.»

....

ما را در سایت . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: چهارشنبه 20 تير 1403 ساعت: 3:30

صفحه بندی