
بارها و بارها بی وزنی و پروازو توی خوابام تجربه کرده بودم. اما این بار فرق داشت. شبیه شناکردن توی دریا یا شبیه پرواز پرنده ها نبود، شبیه یه پر سبک بودم، سبک تر از همه آدمهایی که اونجا بودن، اینو خوب حس میکردم. دستامو نمیدیدم، اما حسشون میکردم که دارم حرکتشون میدم، شبیه یه رقص نرم. خیلی آهسته و با کم ترین تلاش بالاتر میرفتم و جمعیت آدمارو که دور یه چیزی جمع شده بودن تماشا میکردم. میم.ر هم بین اونا بود و تنها کسی بود که پرواز منو دید. بلند ازم پرسید: چجوری تونستی؟ منم میخوام بیام... میخوام پرواز ک...
ادامه مطلب
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم... سعدی جان حجتو تمام میکنه. باید رفت و رفتو رفت...! ...
ادامه مطلب
امشب خبریو شنیدم که شاید خیلی چیزارو توی زندگیم تغییر بده. و الان سر یه دوراهی ام که واقعا تصمیم گیریش سخته!دور بودن از همه چیز!به چه قیمتی؟! بخوانید...
ادامه مطلب
... هرکه به مقصد خوش است...آدمی که ۴ و ربع صبح خوابیده و پنج و نیم بیدار شده ...بمونه که سختی و درگیری و تلاش این روزا از یادم نره!همون قسمتی از تاریخ که صرف نظر از گرفتن نتیجه اینقدر فشارش زیاد میشه که فقط دوست داری بگذره و هرچی شد شد!پ.ن: دوباره حس شب آزمون توی فرودگاه تهرانو دارم. همونقدر خسته، امیدوار و ناآماده! بخوانید...
ادامه مطلب
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم #سعدی_جان...
ادامه مطلب