.

خرید بک لینک

سکوت چیز عجیبی ست! به ظاهر خالیست... «هیچ» است... اما حیات بخش است! شبیه هوا یا شبیه آب... ذاتش همین است؛ تا به چیزی آلوده نمیشود، حقیقتی ست که به چشم نمیآید... سکوت فاصله است! و خیلی چیزها در فاصله بهترند؛ مثل خاطرات! مثل کلمات! مثل خورشید! مثل همین ابر بالای کوه! یا اصلا مثل همین آدمها...!
مثل من...

....

ما را در سایت . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: يکشنبه 4 شهريور 1403 ساعت: 17:51

انسان را از رنج گریزی نیست و عادت تنها راه رهایی از رنج است. آدمی به هر آنچه در کنارش زیسته عادت میکند؛ شبیه چشمی که به تاریکی! ....

ما را در سایت . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 14:44

آنقدر با خودم غریبه شدم که نمیدانم خوبم، مستم یا دیوانه؟! دنیا خودش آنقدر زخم شکفته دارد که کاش این من از خود گسیخته لااقل کبودی دیگری بر پیکرش نباشم... کاش میشد برای این همه درد کاری کرد... کاش درخت، گل، پرنده یا هرچه غیر این بودم، کاش مرحم بودم! اما دانه شنی کوچکم. از همان ها که هیچ بود میان همه؛ تا روزی که زیر زخمی جا ماند... اصلا «بودن»، اصلا زندگی، به این همه رنج می ارزد؟! چه میتوانم کرد؟! بروم؟ از خودم؟ کجا؟ از من اگر چیزی مانده دارد به نقطه آخر میرسد... و همه ی این دردها سم کشنده بی رنگیست میان جرعه ای گوارا... به چشم هیچ کس نمی آید...! و میخندم! و خوبم... و یکباره مثل همان روز که خودت میدانی میان آن همه خنده و قهقهه خالی میشوم! و چقدر همین خالی بودن احساس عجیبی ست!!! مثل ساعت هایی که خوابی نمی بینی؛ مثل دیواری که جای میخی ندارد؛ مثل سفری بدون تاریخ و مقصد؛ مثل همین اتاق بدون پنجره، فضا یا حتی خود من! مثل آدمی که حافظه اش را از دست داده باشد ... دارم خالی می شوم! از زمان، از خاطره، تصویر، حضور و حتی تو! از من اگر چیزی باقی مانده همین کلماتند که بی هیچ فکر یا غرضی تکرار می شوند. کاش میدانستم در تمام زندگیم هر کلمه را چند بار خوانده یا نوشته یا اندیشیده ام... کاش میدانستم آخرین حرفی که با من می ماند کدامشان است، کاش از هر کلمه ای که بر ژبان می آوردم خالی میشدم، کاش میدانستم کدام؟!... ....ادامه مطلب

ما را در سایت . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 4:50

کلمات... کلمات... کلمات... دیگر برای خالی شدن کافی نیست. باید بروم، باید آنقدر دور شوم که رفتنم رو به هیچ چیزی نباشد... هیچ ستاره ای برایم کاری نکرد! و من هنوز اینجا هستم! هیچ فالی آنقدر معجزه نمیکند، هیچ کلمه ای مرا به دنیای شما ربط نخواهد داد و این فاصله را خدا هم پر نخواهد کرد...! از تمام من برایت همین مانده!!! همین کلمات بی خاصیت لعنتی! چه کسی اینچنین تمام عمر آبستن مرثیه ای ناسروده مانده؟! دیگر حتی کلمات برای خالی شدن کافی نیست... باید این مرثیه ها را به دوش ابری بی باران بیندازم و به دست باد بسپارم... ...پ.ن: وقتی ساعت ۱۲ ظهر میشینی پای سیستم و اونقدر غرق کار میشی که مکان و زمان و از یاد میبری و به قول استاد هایپر فوکوس میکنی و کمی بعد از شدت سردرد و سرگیجه بلند میشی تا قرص بخوری میبینی که ساعت نزدیک ۵ صبحه! همینقدر خسته ام بدون اینکه حتی خودم بفهمم... ....ادامه مطلب

ما را در سایت . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 21:55

این شبای سخت تا صبح توی بیمارستان هم میگذره. مث همه روزای خوبی که گذشتن و تو نبودی! مثل همه ی جمع های شاد تا صبح بگو و بخند و برقص! مثل همه شبای درد و کترولاک و دیازپام! مثل ای بابا دو روز دنیا که ارزش این همه مصیبتو نداره! مثل وقتی دنیات میشه یه کوله پشتی برا رفتن... مثل سیگار بعد قهوه! مثل بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود... مثل صدای ضربان قلب خودت رو از جای دیگه شنیدن... مثل سفیدی کج سر ناخنت که کوتاهش کردی. مث بوسیدن دستش با یه آهنگ شاد فرامرز! مث جاده بدون مقصد و همسفر... مث وقتی دلت میخواد بزاری بری... دور دور دور... ....ادامه مطلب

ما را در سایت . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 21:55

صفحه بندی