خرید بک لینک

هوا بارونیه و بازم آهنگ «صدای بارون» ستار توی گوشم تکرار میشه... یاد روز تشییع جنازه «ب» میفتم که نم بارون میومد. توی راه توی ماشین این آهنگو میشنیدیم و انگار دقیقا اون آهنگ مخصوص همون روز و همون جا بود‌. آسمون مثل همین الان خاکستری قرمز بود. انگار از بغض داشت خفه میشد اما نمیتونست به اندازه ابراش بباره... سبک نمی شد!

پ.ن: یه کانال تلگرام ساختم که فقط چندتا از دوستام اونجا هستن و گه گاهی یه چیزی مینویسم یا آهنگی میزارم.

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: مانی زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:15

«تنهایی‌» با لباس‌های من در شهر پرسه می‌زند

در کافه‌های شلوغ قهوه می‌نوشد

از میان قبرستانی می‌‌گذرد

سایه‌اش را

روی نیمکت زیر درخت توت جا می‌گذارد

ماه کامل را در بغلش می‌گیرد

و مثل تکه برف غلتانی که با سمت دره می‌رود

به خانه باز‌ می‌گردد...

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: مانی زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:15

بمونه یادگار از دیشب که یکی از بهترین شبای امسالم بود.

#مینو_و_آقای_میم

#فوتبال_دستی

#جاسوس

#خنده_های_از_ته_دل

#هم_وزن

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: مانی زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:15

طور می‌شه کیفتو روز قبل توی هواپیما جا بزاری و وسایل داخلشو کم کم و یکی یکی از توی خونه پیدا کنی؟!

خرافاتی نیستم ولی بیشتر ازین که شادی‌بخش باشه، برام ترسناکه!

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: مانی زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:15

پشت فرمون، توی راه برگشت از خیام، میون نم بارون دستتو بگیره و بخونه: آغوشتو به غیر من...

آروم چشاتو ببندی.

...

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: مانی زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:15

قشنگ بود این:

اگر زندگی من یک کتاب بود،

صفحه ی تو گوشه ای خمیده داشت.

:)

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: مانی زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:15

درد

درد

درد

اولین شب بعد بیمارستان

زندگی برایم پیراهن گشادی شده

که دکمه هایش را اشتباه بسته باشند

باید به حمام بروم

و پیراهنم را عوض کن

باید خودم را از تنم در بیاورم

...

#زخم

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: مانی زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:15

/ کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

...

۲۳ روز ازون شب وحشتناک میگذره و دو روزه آی سیوی‌ مزخرف تموم شده و هنوز باید توی بخش بمونم.

اما واسه کسی که ترسناکترین تجربه دنیارو با چشماش و پوست و خونش زندگی ی‌جور دیگه قشنگه. نه؟

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: مانی زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:15

از ۱۸ شهریور تا ۷ مهر

زندگی دوباره...

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: مانی زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 7:15

سکوت چیز عجیبی ست! به ظاهر خالیست... «هیچ» است... اما حیات بخش است! شبیه هوا یا شبیه آب... ذاتش همین است؛ تا به چیزی آلوده نمیشود، حقیقتی ست که به چشم نمیآید... سکوت فاصله است! و خیلی چیزها در فاصله بهترند؛ مثل خاطرات! مثل کلمات! مثل خورشید! مثل همین ابر بالای کوه! یا اصلا مثل همین آدمها...!
مثل من...

برچسب: نویسنده: مانی زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 4 شهريور 1403 ساعت: 17:51

انسان را از رنج گریزی نیست و عادت تنها راه رهایی از رنج است. آدمی به هر آنچه در کنارش زیسته عادت میکند؛ شبیه چشمی که به تاریکی!

برچسب: نویسنده: مانی زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 23 مرداد 1403 ساعت: 14:44

آنقدر با خودم غریبه شدم که نمیدانم خوبم، مستم یا دیوانه؟! دنیا خودش آنقدر زخم شکفته دارد که کاش این من از خود گسیخته لااقل کبودی دیگری بر پیکرش نباشم... کاش میشد برای این همه درد کاری کرد... کاش درخت، گل، پرنده یا هرچه غیر این بودم، کاش مرحم بودم! اما دانه شنی کوچکم. از همان ها که هیچ بود میان همه؛ تا روزی که زیر زخمی جا ماند... اصلا «بودن»، اصلا زندگی، به این همه رنج می ارزد؟! چه میتوانم کرد؟! بروم؟ از خودم؟ کجا؟ از من اگر چیزی مانده دارد به نقطه آخر میرسد... و همه ی این دردها سم کشنده بی رنگیست میان جرعه ای گوارا... به چشم هیچ کس نمی آید...! و میخندم! و خوبم... و یکباره مثل همان روز که خودت میدانی میان آن همه خنده و قهقهه خالی میشوم! و چقدر همین خالی بودن احساس عجیبی ست!!! مثل ساعت هایی که خوابی نمی بینی؛ مثل دیواری که جای میخی ندارد؛ مثل سفری بدون تاریخ و مقصد؛ مثل همین اتاق بدون پنجره، فضا یا حتی خود من! مثل آدمی که حافظه اش را از دست داده باشد ... دارم خالی می شوم! از زمان، از خاطره، تصویر، حضور و حتی تو! از من اگر چیزی باقی مانده همین کلماتند که بی هیچ فکر یا غرضی تکرار می شوند. کاش میدانستم در تمام زندگیم هر کلمه را چند بار خوانده یا نوشته یا اندیشیده ام... کاش میدانستم آخرین حرفی که با من می ماند کدامشان است، کاش از هر کلمه ای که بر ژبان می آوردم خالی میشدم، کاش میدانستم کدام؟!... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 16 مرداد 1403 ساعت: 4:50

کلمات... کلمات... کلمات... دیگر برای خالی شدن کافی نیست. باید بروم، باید آنقدر دور شوم که رفتنم رو به هیچ چیزی نباشد... هیچ ستاره ای برایم کاری نکرد! و من هنوز اینجا هستم! هیچ فالی آنقدر معجزه نمیکند، هیچ کلمه ای مرا به دنیای شما ربط نخواهد داد و این فاصله را خدا هم پر نخواهد کرد...! از تمام من برایت همین مانده!!! همین کلمات بی خاصیت لعنتی! چه کسی اینچنین تمام عمر آبستن مرثیه ای ناسروده مانده؟! دیگر حتی کلمات برای خالی شدن کافی نیست... باید این مرثیه ها را به دوش ابری بی باران بیندازم و به دست باد بسپارم... ...پ.ن: وقتی ساعت ۱۲ ظهر میشینی پای سیستم و اونقدر غرق کار میشی که مکان و زمان و از یاد میبری و به قول استاد هایپر فوکوس میکنی و کمی بعد از شدت سردرد و سرگیجه بلند میشی تا قرص بخوری میبینی که ساعت نزدیک ۵ صبحه! همینقدر خسته ام بدون اینکه حتی خودم بفهمم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 21:55

این شبای سخت تا صبح توی بیمارستان هم میگذره. مث همه روزای خوبی که گذشتن و تو نبودی! مثل همه ی جمع های شاد تا صبح بگو و بخند و برقص! مثل همه شبای درد و کترولاک و دیازپام! مثل ای بابا دو روز دنیا که ارزش این همه مصیبتو نداره! مثل وقتی دنیات میشه یه کوله پشتی برا رفتن... مثل سیگار بعد قهوه! مثل بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود... مثل صدای ضربان قلب خودت رو از جای دیگه شنیدن... مثل سفیدی کج سر ناخنت که کوتاهش کردی. مث بوسیدن دستش با یه آهنگ شاد فرامرز! مث جاده بدون مقصد و همسفر... مث وقتی دلت میخواد بزاری بری... دور دور دور... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 21:55

جایی خواندم: «همه ی ما دست کم در خیال یک نفر، هیولایی نفرت انگیزیم!» ... و فکر کردم اصلا همین «در خیال یک نفر ماندن» (فرقی نمیکند خوب یا بد!) لطف خودش را دارد... مثل ستاره ای که از بین میلیارد ها ستاره دیگر، شاید میلیون ها سال پیش مرده و هنوز در آسمان جای خودش را دارد. میدانی چه میگویم؟ «بودن» در خیال زندگان حکم زیستن دارد! این را همه آنهایی که این معادله را پیش ازین حل کرده اند، خوب می دانستند که یک بر روی بی نهایت به صفر میل می کند! به نبودن! به همین ترسیدن از مرگ! به انفجار دور از رویت! نمیدانم شاید آدولف آن وقت که مرگ ادموند برادر کوچکترش را دید، این ترس به جانش افتاد. چه به آکادمی هنرهای زیبای وین می رفت یا نمیرفت، میخواست «بماند»! اصلا تعبیر واقعی رنج همین «از یاد رفتن» است و فکر کن چه رنج عظیمی دارد کسی که فراموشی را به جان میخرد! مثل بروسان که جایی می نویسد: «دارم نامم را از دهان دنیا خالی میکنم» و این چه میتواند باشد جز مرگ خودش و همسر و دخترش! فراموشی مادر مرگ است و زاده ی سکوت! و همین است که می شود «گریست برای خاطر زندگان»و «در گورستان تاریک زیباترین سرودها را خواند.» ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مانی زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 20 تير 1403 ساعت: 3:30

صفحه بندی