.

متن مرتبط با «من هنوزم یه پونز روی صندلی معلم دینی» در سایت . نوشته شده است

من که در گریزم از من!

  • نیلوبلاگ

    سکوت چیز عجیبی ست! به ظاهر خالیست... «هیچ» است... اما حیات بخش است! شبیه هوا یا شبیه آب... ذاتش همین است؛ تا به چیزی آلوده نمیشود، حقیقتی ست که به چشم نمیآید... سکوت فاصله است! و خیلی چیزها در فاصله بهترند؛ مثل خاطرات! مثل کلمات! مثل خورشید! مثل همین ابر بالای کوه! یا اصلا مثل همین آدمها...! مثل من... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ای به من نزدیکتر از من!

  • نیلوبلاگ

    انسان را از رنج گریزی نیست و عادت تنها راه رهایی از رنج است. آدمی به هر آنچه در کنارش زیسته عادت میکند؛ شبیه چشمی که به تاریکی!...

    ادامه مطلب
  • من که سرتاسر خموشم، مست بی اندازه نوشم، پس کجا جویم تورا؟!

  • نیلوبلاگ

    من آدم نیمه شبم! این را همه ی آنهایی که حتی کمی مرا میشناسند میدانند، چه برسد به مامان که نیمه شبی چنان دردی به جانش انداخته بودم که حاضر شد مرا از خودش جدا کند... شب خالص و ناب است! روشنی روز روح همه چیز را میگیرد و جسمش را برمیگرداند، اما شب...! مثلا همین دریا را ببین! روزها زیباست... فقط زیبا! اما دریای شب چیز دیگری است، زنده است، نفس میکشد... آدمیزاد هم همین است، انگار روحش را در قفسی زندانی کرده باشند و روزها جسمش بتواند هرجا که میخواهد برود و هرچه میخواهد باشد، اما شب رفته رفته به خودش برمیگردد و دوباره در کالبد روحش مینشیند... انسان ها در شب ناب ترند! مثل آسمان که روزها نمیتوانی بفهمی در دلش چه میگذرد؟! اما شب... مست میکند همه را و در مستی به ظاهر دیوانگیست؛ اما چه کسی میتواند بگوید آ...

    ادامه مطلب
  • آگه از درد من و دلسردی سازم نشد!!!

  • نیلوبلاگ

    داشتم جواب کامنتمو میدادم، نوشتم: همینطور که گاهی کامنت یا پست قبلی خودمونو فراموش میکنیم، دو روز دیگه دنیا هم یادش نمیاد ما کی بودیم، چکار کردیم و چی گفتیم... پس بیخیال! خوش باش! بعد به خودم میام و میفهمم زمان زیادیه که خیره موندم با گوشه سقف! ما آدما توی حرفامون خیلی بهتریم، کاش زندگی فقط همین جمله ها بود...پ.ن۱: دلم میخواد مث اون شبایی که خسته و گیج از کلاسای دانشگاه قبل رفتن به خوابگاه، پناه ببرم به اون گوشه دنج آرامگاه خیام، آقای کافه چی یه استکان کمر باریک چای نبات بیاره، شاملو دکلمه کنه و شجریان بخونه که: خوش باش دمی که زندگانی اینست...پ.ن۲: امروز بعد چهارماه رفتم پیش دکتر.الف که تقریبا توی تخصص خودش بهترین دکتر شهره و هیئت علمی دانشگاه. بحث آشنایی با دکتر.ر شد که توی حرفاش گفت هم دور...

    ادامه مطلب
  • نمیدونه کسی چه سخته موندن مث برگ روی شاخه ی تکیده...

  • نیلوبلاگ

    چند دقیقه پیش نخود تماس گرفت و خبر خواهر شدنشو بهم داد. توی حالت عادی باید ذوق میکردم و جیغ و خوشحالی و تبریک اما حقیقتا به زحمت تونستم کمی تظاهر کنم به چیزی که نبود. با وجودی که هنوزم اعتقاد دارم اضافه کردن موجود معصوم و بی اختیاری به این جبر تاریخ و جغرافیا ظلم بزرگی محساب میشه اما میتونستم توی دلم این حسو با تسلی اینکه میم-میم شاید بهترین مامان و بابای برای اون کوچولو باشن آروم کنم و بدون انتقال حس بدی که داشتم، بهشون تبریک بگم.پ.ن: سفر ۲۱ فروردین به تهران، دیدن ب.ص و ع.خ توی باغ هنر، تئاتر آن برد و دیدن ح.ح توی تئاتر شهر ، پنجره هتل، خیابون گردیای تجریش و خونه نیما و جلال، همخوانی با نوازنده های جلوی باغ فردوس توی هوای بارونی، صبحونه ها و املت توی کافه ها، سعدآباد بزرگ و موزه هنرهای زیبا...

    ادامه مطلب
  • می خندد همراه تو اشک آخر من!

  • نیلوبلاگ

    امشب وسط یه مهمونی کسل کننده دیدم دوتا فندقا خسته شدن و نشستن یه گوشه. میگم چی شده؟ میگن خسته شدیم. گفتم پاشین بریم بیرون. هردوشون از ذوق جیغ کشیدن... با خنده هاشون حال منم عوض شد وقتی توی خیابون هرکدومشون یه دستمو گرفته بودن، یا ذوقشون توی اسباب بازی فروشی وقتی دنبال یه چیزی میگشتن که دوسش داشته باشن تا براشون عیدی بگیرم. چقدر این لحظه ها برام با ارزش و شیرینه...پ.ن: هرچقدر بیشتر بهش فکر میکنم تصور بچه داشتن برام بعیدتر و بیرحمانه تر میشه. دیگه مساله فقط حوصله و ذوق نیست یا اینکه تولد یه موجود کوچیک و بیگناه توی این جبر تاریخ و جغرافیایی یه خودخواهی محض باشه... علاوه بر همه اینا، جدیدا فکر میکنم هرگز والد خوبی برای یه بچه نخواهم بود! انگار استاندارد های پرفکشنیسمم جلوی لمس این تجربه رو هم خ...

    ادامه مطلب
  • به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل...

  • نیلوبلاگ

    وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم... سعدی جان حجتو تمام میکنه. باید رفت و رفتو رفت...! ...

    ادامه مطلب
  • یه بیت از سیاوش قمیشی رو خودت اینجا بزار...

  • نیلوبلاگ

    یه آفتاب قشنگی از پنجره اومده و سایه گلارو انداخته وسط فرش... مینو بالای قفسش پراشو باز کرده و داره آفتاب میگیره. بعد مدتها کوچه ساکته و تنها چیزی که دوست ندارم الان اینه که پای سیستم به پایان نامه و پروژه هام فکر کنم...پاییز خیلی قشنگه، کاش تمدید می شد ...پ.ن: دلم میخواست الان وسط سر و صدای میناها، تو وکیل آباد زیر اون یه دونه درخت بلوط نشسته بودم... دلم برف میخواد! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • من آن موجم که آرامش ندارم...

  • نیلوبلاگ

    فندق خیلی دوست داشتنیهامشب بالش و پتوشو برداشته بود و دنبالم میومد همه جا تا من ببرم و بخوایونمش.طفلک نمیدونه نه حوصله دارم و نه میدونم توی اینجور شرایط باید چکار کنم! اینکه با همه بی مهریام بغل منو به همه ترجیح میده خواستنی ترش میکنه، از روز اول همینطور بود!پ.ن۱: روز دوم سفره و امروز یه دل سیر تاب بازی کردم. محشر بود ...پ.ن ۲: همه چیز ساده تر و بهتر از تصور آدمه! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • مقصد من رفتن است...

  • نیلوبلاگ

    ... هرکه به مقصد خوش است...آدمی که ۴ و ربع صبح خوابیده و پنج و نیم بیدار شده ...بمونه که سختی و درگیری و تلاش این روزا از یادم نره!همون قسمتی از تاریخ که صرف نظر از گرفتن نتیجه اینقدر فشارش زیاد میشه که فقط دوست داری بگذره و هرچی شد شد!پ.ن: دوباره حس شب آزمون توی فرودگاه تهرانو دارم. همونقدر خسته، امیدوار و ناآماده! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • نه تو آنی که همانی نه من آنم که تو دانی!

  • نیلوبلاگ

    همین!...پ.ن: میپرسم اگه الان میتونستی انتخاب کنی با یکی یه جای دنیا باشی چه انتخابی میکردی؟ میگه: همین الان با تو کنار یه ساحل دنج!......#پنج_صبح #خوابا_رنگ_دارن؟ #شاید_خواب_نبوده #مساله #جاده #تابوت_پنجم #نیلو #حنا #هو #ته_مرداد! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • عمر دوباره ی منه ...

  • نیلوبلاگ

    ساعت چهار صبحه و صدای توکا جان خونه باغ همسایه روح آدمو نوازش می کنه.راستی دیشب خواب آقاجونو دیدم ازون خوابایی که هرچقدر فکر میکنی یه قسمت مهمشو به خاطر نمیاری فقط میدونی کیا بودن یا کجا بودین همین!مادرجونم بود. یادمه فقط لبخند میزد. باهم رفتیم یه جایی که غریب بود برام. از حرفا چیزی یادم نیست. انکار هیچ کلمه و جمله ای نبود؛ فقط مفهوم جابجا میشد.دیروز ۴/۴ بود. تاریخ خاص ... اما دل و دماغ چیزی نبود! دلم سفر میخواد.خیلی خستم. خیلی... برم بخوابم! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • منفی هفده!

  • نیلوبلاگ

    همه چیز به طرز وحشتناکی سرده. همه چیز!لوله های آب خونه یخ زده و هیچی واسه گرم کردن جواب کافی نمیده...این شبا سردترین شباییه که توی عمرم دیدم.بی رحم ترینشون!انگار دنیا داره تموم زورشو میزنه شکستم بده.میخوام قوی باشم.میخوام بخندم...میخندم!میخندم؟همین که دو قدم دور میشم بغض میخواد خفم کنه...صدای تلویزیونو زیاد میکنم و با آهنگ معین میرقصم.از جاش نیم خیز میشه و میخنده...باید بخنده...باید قوی باشه...باید روحیه ش خوب باشه...دوست ندارم اشکاشو ببینم، هیچ وقت!میدونم هیچ وقت از درد اشک نمیریزه... حتی آخ هم نمیگه!!!بجاش میگه همه باید باهم بریم سفر. همه رو مجبور میکنه دسته جمعی بریم سفر. اما از درداش حرفی نمیزنه...باید خیلی بزرگ باشی که شادیت بسته به شادی بقیه باشه.خیلی بزرگ...خیلی مرد!!!مرد ترین آدمیه ک...

    ادامه مطلب
  • روح برخاسته از من ته این کوچه بایست!

  • نیلوبلاگ

    گاهی راه رفتنو فراموش میکنم.حرفاموگاهی یادم میره کجا هستم و چکار میکنم.همه چیز زندگیم شده فکر کردن به تو ...تویی که همه چیز منیمنی که بدون تو هیچی نیستمیه عمر همه منو با تو شناختنیه عمره تنها افتخار زندگیم اینه که تو رو دارم و هم خون تو هستم.نمیخوام به هیچی فکر کنم.فقط میخوام جوری بغلت کنم که توی تنم حبس شیکه هیچی نتونه ازم جدات کنه.میخوام تو بشم.همه میدونن چقدر شبیهتم.پیشونیم... چشمام... بینیم... لبام... چونم...من توی آینه همیشه تورو می بینم.هیچوقت عکستو هیچ جایی نمیزارم که مبادا کسی یکی مث تورو نداشته باشه و دلش بشکنه...مبادا خدا تاوان دل شکسته یکیو از خوشبختی بودن کنارت بگیره.می بینی؟من همیشه از نداشتنت ترسیدم... همیشه!ولی چیزی که حتی توی تصورم نمیاد نبودنته.فقط میخوام باشی... ببینرگام می...

    ادامه مطلب
  • از هرچه با من هست میتررررررسم!

  • نیلوبلاگ

    خدایا خودت این روزارو به خیر بگذرون...خودت رحم کن!خیلی میترسم!!!...

    ادامه مطلب
  • از اول هم من و تو ما نبودیم!

  • نیلوبلاگ

    خستم از کاراتاز رفتارتتوی تاکسی مترو سالن اجتماعات!توی اتاق...نا امیدم میکنیخیلی...

    ادامه مطلب
  • یه شب وقتی بارون تو کوچه میباره ...

  • نیلوبلاگ

    صدای بارون میادخیلی خستمبرام خیلی چیزا مهم نیسحرف زدنم نمیاددلم یه نشونه میخاد!...

    ادامه مطلب
  • چه بی منطق به دستات میشه عادت کرد...

  • نیلوبلاگ

    تو گوشم آهنگ خسته امیر عظیمی پلی میشه...ولی خوبم!دارم یاد میگیرم بحرانارو مدیریت کنم.یاد میگیرم زندگی از خود گذشتگی میخواد...اگرچه سه ساعت تو چت گریه کنی ولی تهش یاد میگیری قوی باشی...امروز روز شلوغیهشاید بریم ک!شب خونه م دعوتیم...هیجان زده واسه هفته بعد روزشماری میکنم!زندگی به هر شکل و شیوه ای همچنان ادامه داره...نمیخام تجربه مرگ حتی توی ذهنم مرور شه!...

    ادامه مطلب
  • من برگم و تو ریشه...

  • نیلوبلاگ

    کی گفته روز زن؟امروز روز مادرهروز زن نداریم اصلا...مامان دوستت دارم هرچند نمیخونی اینجارو :)...

    ادامه مطلب
  • که سر خستگیامو به روی سینه بگیره...یکی که دستاش قفس نیست....

  • نیلوبلاگ

    باید تموم شه طعا توی لحظه های دلتنگی کافیه چندثانیه به پیام های اخر نگاه کنم میپره ! قطعا روزای بهتر میرسن و کسی که درک من براش سخت نباشه خداحافظ وبلاگ هشت ساله من ❤ میرم واسه اسباب کشی...☺ ...

    ادامه مطلب