خیلی خستم...
صب باز احضار شدم مدرسه! میگه تو چند روز دیگه بیا نخواستی دیگه نیا... بچه ها دوست داشتنین ولی نه اونقدر که پای موندن من باشن. منم خسته تر ازونم که یه معلم پرانگیزه و جنب و جوش مث قبل باشم. لحظه خداحافظی یکیشون میگفت خانوم قول بدین بازم بیاین! نمیدونم در من چی دیده بود!!!
ولی من حوصله تدریسو مث سابق ندارم. برعکس دلم کاریو میخواد که توی آرامش و دور از هیاهو و واسه دل خودم باشه.
راستی دلم کوه میخواست امروز!
آخه چهارشنبه بود!
خدامیدونه چندتا چهارشنبه توی این چند سالو رفتم و روی کوه نشستن و زل زدم به ته ته آسمون... همونجایی که به زمین میرسه! روزای برفی! بارونی! آفتابی... تو هوای داغ ، خنک ، یخبندون منفی شیش درجه!!! آرامش اونجارو هیچ جا نداره مگه نه؟؟؟
چقدر دلم قهوه میخواست امروز!
قهوه ناب... اسپرسو...
یه جا دوشات سربکشی و زل بزنی به دیواره... همون که روش پرشده از نقاشیات. بعد با صدای خفن آقا پیرمرده به خودت بیای که میگه چیزی لازم نداری؟ اجازه هست شمعو روشن کنم؟ بعد تو با سر رضایتتو اعلام کنی و سرتو برگردونی سمت پنجره و آسفالتا و پیاده روی خیس خیسو تماشا کنی و اون پسره علیرضا از در بیاد تو و با اصرار بخواد بهت گل بفروشه! یه شاخه بگیری و تا خونه مست شی از بوی نم و گل بارون خورده!
توی راه آهنگ لالایی ویگن رو با هندزفری گوش کنی و پاتو جوری روی جدولا بزاری که تمرکز کنی پات لب مرز نیفته و درست وسط سنگفرشا باشه... توی راه برسی به اون پسره که همیشه بی کلام سلطان قلبارو با آکاردئونش میزنه همزمان ویگن بخونه سرود زندگی سرکن دلم تنگه... دلم تنگههه...
عجیبه نه؟
زندگی همینقدر قشنگ و ساده ست!
دلتنگی های منم همینقدر کوتاه و گذرا...
فثط یه تلنگر میخواد دلم که واشه...
کاش اینقدر بهانه گیر نبودم...
کاش همون بچگیم یه کلبه درختی داشتم که ارزوی یه گوشه دنج و دور از آدما اینجوری به دلم نمی موند... کاش تو بودی! الان! همینجا روی تخت کنارم...
خداکنه که خوابم ببره...
....
ما را در سایت . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 182 تاريخ: سه شنبه 21 اسفند 1397 ساعت: 16:34