به آخرین ها فکر میکنم... آخرین لبخند... آخرین بوسه... آخرین کلمه به انسانهای دیگه... آخرین جمله ای که بهشون گفتیم یا ازشون شنیدیم. آخرسن لباسی که میپوشیم. آخرین شعری که میخونیم... آخرین باری که از ته دلمون خندیدیم!
نگاه میکنم به میز کارم... پر شده از کارای ناتموم. کمدم پره از لباسایی که هرگز نپوشیدمشون و دست نخورده موندن... لباسهایی که شاید هرگز پوشیده نشن. آخرین باری که پیاده قدم زدم تا پاپیون... آخرین قهوه ی پشت پنجرش! آخرین نقاشی تاریخ خورده روی دیوارش! آخرین باری که پیرمرد اومد سرمیزمون و آخرین نگاهش! آلبومم پره از جای خالی عکس سفرهایی که هرگز نرفتم... دفترم پره شعرایی که ننوشتمشون و پر طرحایی که هزاربار توی سرم مرورشون کردم و روی کاغذ نیاوردمشون...
با این حال ناخوش و تب بیشتر نمیتونم ادامه بدم.
صبح تمومش میکنم
....
ما را در سایت . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 172 تاريخ: دوشنبه 26 اسفند 1398 ساعت: 10:30