خداحافظ اقا پیرمرد مهربون

خرید بک لینک

از صب درد قفسه سینم بیشتر شده و گاهی هم سرفه میکنم. دردی که با نفس کشیدن بیشتر حسش میکنم.

ترس تمام وجودمو گرفته.

مامان هم امروز دقیقا علائمش مث منه... و اینه که بیشتر منو میترسونه : ترس از دست دادن عزیزترینام!

خودمو توی اتاق حبس کردم...

توی اینستا میچرخیدم که اگهی ترحیم اقا پیرمرده رو دیدم... دوسه بار زوم کردم روی اسمش و عکسش باورم نمیشد... یه دل سیر باهاش گریه کردم. بعد اون تیکه فیلمی که مرغ عشقشو داد روی دستم و صداش توش بود رو پیدا کردم و باهاش یه دل سیر اشک ریختم!

یاد اینکه هربار مینشستم و نقاشی میکشیدم برام چای دارچین میریخت و میاورد سر میز میگفت این قهوه ها خوب نیس چای دارچین بخور روبه راه شی... میگفت بیشتر بیا اینجا این دیوار فقط واسه تو و نقاشیاته... گفتم شاید نتونم بیام گفت بیا چشم انتظار نگهم ندار...

و من دیگه نرفتم...

نرفتم

تا امروز اون دیوار همینجوریه

اون هیچ وارونه که زده به دیوار سرجاشه

اون هیچ!

خیلی خستم!

به بیشترین چیزی که این روزا فکر میکنم مرگه!

چقدر کارای نیمه تموم دارم ... !

....

ما را در سایت . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: دوشنبه 26 اسفند 1398 ساعت: 10:30

صفحه بندی