دیشب گفت دیگه نمیشه، باید بابامو بفرستم با بابات صحبت کنه!
گفتم نه نمیتونم اصلا بهش فکر کنم. بزار خودمو پیدا کنم بعد فکر کنم...
گفت تا کی؟ بعد محرم خوبه؟؟؟
گفتم نه!
میگه همیشه تصورم یکی شبیه تو بود، از مامانم بپرس، موهای فرفریت، خودت، سن و سالت...
نمیخوام ادامه بده
اما میگه از دفعه اولی که منو دیده
از وقتی حواسم بهش نبوده و اصلا نمیشناختمش و ندیده بودمش
از اون که از دور منو تماشا میکرده
از اون روز لعنتی گفت که توی خونه ایرانی دیوارارو رنگ میکردیم
وقتی ناهید بهم گفت مریم ازین اتاق بیرون نیا!
وقتی نمیدونستم اون بیرون چی انتظارمو میکشه
از نگاه های همه که منتظر دیدن عکس العمل من بودن!!!
از وقتی من آخرین نفر اون صحنه رو دیدم... از خنده های از سر جنونم... از نقابی که زدم که کسی خورد شدنمو نبینه!از قدم زدن تو کوچه های لعنتی پایین شهر! گریه ... گریه... گریه...
اون کوچه ی تاریک اول شاندیز و بلند بلند شعر خوندن با ناهید!
قسم به من به همین شاعر تمام شده...
از کسی که توی بدترین روز زندگیم عاشقم شد. چی باید بهش بگم؟ فقط گفتم اون روز برام روز وحشتناکی بود!!!
گفت: میدونم!
گفت قول میدم نزارم چیزی ناراحتت کنه
تو دلم گفتم هه
...
خدایا چقدر داره سخت میگذره!
نمیدونم چکار کنم!!!
نمیدونم هر تصمیمی منو کجا میبره... نمیدونم چرا هر کسی میشناسه دلش میخواد بمونه...
شاید اینقدر که نسبت به بقیه آدم خوبی هستم با خودم نیستم
شاید قراره یه عمر با این فکر زندگی کنم که اگه زندگی خودم داغون شد زندگی یکی دیگه رو اونجوری که خواست ساختم!
شاید زندگی همینه!
ما خاطره داریم از هرچی حتی از برگای پاییزی
با برگای پاییزی همه عکس میگیرن تو لشک میریزی
من ساده میمیرم تقصیر تو هم نیس تقدیر من بوده
چون علت مرگ بسیاری از مردا....
دستات مهمونن خیلی نمیمونن شاید بری از دست
از رفتنت گفتم
اروم خندیدی
پس احتمالش هس...
... ....
ما را در سایت . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 284 تاريخ: جمعه 16 مهر 1395 ساعت: 7:29