هیچ!

خرید بک لینک

۱) می بینی اومده عیادت پدرت همون که یه روزی با دیدنش ضربان قلبت بالا میرفت هول میشدی؛ یه روز دیگه که خبر ازدواجشو شنیدی حس کردی دنیا برات به آخر رسیده؛ یه روز دیگه میخواستی مهم ترین آدم آینده زندگیتو بخاطرش پس بزنی؛ حالا امروز گلی که آورده رو میزاری توی گلدون، بچه شو توی بغلت میگیری و بازی میکنی، چشماتون به هم میفته بدون هیچ حسی! ! ! خیلی عجیبه نه؟!

۲) صمیمی ترین رفیقت بود، فکر میکردین تا ته دنیا قراره کنار هم بمونین؛ هزارتا برنامه ریزی و ایده داشتین از کارای مشترکی که قرار بود با هم انجام بدین، روز و شبتون کنار هم میگذشت، اما شب قبل عروسیتو برات تلخ تر از زهر کرد. دسته گل و تاجتو بهت به بدترین شکل ممکن برگردوند. کاری کرد که دیگه حتی نخوای باهاش رو در رو بشی و ترجیح بدی با پیک وسایلشو براش بفرستی تا حتی یک لحظه چشمت بهش نیفته! ! ! خیلی عجیبه نه ؟!

۳) بهش گفته بودی دیگه نمیخوام ببینمت، به بدترین شکل ممکن اونو از خودت رونده بودی، در حقش خیلی بی انصافی کرده بودی و هرکی جای اون بود دیگه حتی اسمتم نمیاورد؛ اما وقتی خبر ازدواجتو شنیده بود حتی تاریخشو دقیق نخونده بود و اشتباهی یک شب قبل مجلست حاضر شده بود و خودشو به باغ رسونده بود تا تورو ببینه. روز عروسیت از دیدن هیچ کس به اندازه اون متعجب و خوشحال نشدی و بغضت نگرفت! ! ! خیلی عجیبه نه؟!

۴) گاهی که یاد رفتار آخرش میفتادی، دلت نمیخواست دیگه ببینیش. شیش ماه بود که ازش هیچ خبری نداشتی تا اینکه یه دفعه پیام داد که میخواد تورو ببینه. با اینکه ازش نفرت داشتی ولی غرور شکسته شدش باعث ترحمت شد و حاضر شدی بری دیدنش. توی راه هزار تا سوال و حرف آماده کرده بودی تا ازش بخاطر رفتار بدش توضیح بخوای. حتی بارها تصمیمت عوض شد که برگردی و با دوباره دیدنش خودتو آزار ندی. درو باز میکنه و با چشمای ورم کرده بدون هیچ توضیحی دستاشو باز میگیره و ازت میخواد بغلش کنی. یهو ذهنت از همه چیز خالی میشه! ! ! خیلی عجیبه نه؟!

۵) از رنگ سبز آبی تیره همیشه متنفر بودی، حتی یه بار خیلی سال پیش وقتی یک نفر برات یه لباس کله غازی هدیه گرفته بود، زدی زیر گریه و اونو یجوری توهین و آزار به حساب آوردی. چون همه کسایی که تورو میشناختن اینو در مورد تو میدونستن که چقدر از این رنگ نفرت داری. حالا سالها گذشته و توی نقاشیات این رنگ یه جزء جدا ناپذیره و هویت و امضای کارهات شده. حتی رنگ یه دیوار از خونه و فرش و کوسن و پافرت هم همینه! ! ! خیلی عجیبه نه؟!

۶) همیشه ساکت و خجالتی بودی، توی مهمونیا پشت مامانت سنگر میگرفتی. تنها سرگرمیت کاغذ و مداد بود و از هر جمعیتی ترس داشتی؛ وقتی توی آزمون تیزهوشان قبول شدی طبق صحبت روانشناس با خانوادت تنها نقطه ضعفت روابط اجتماعی پایینت بود. توی کل دوره دبستان تعداد دوستای صمیمیت به انگشتای یک دستتم نمیرسید. حالا استادا میگن روزایی که سرکلاس نیستی خیلی سوت و کوره. گاهی وقتا با شیطنت خوابگاهو بهم میریزی ولی سرپرستا اینقدر هواتو دارن که کسی نمیتونه چیزی بگه. تعداد دوستات از دستت در رفته و گاهی حتی فرصت وقت گذروندن با خیلیاشون رو نداری و خودشون گاهی وقتا تماس میگیرن و میخوان بیان خونت! ! ! عجیبه نه؟!

۷) ضعیف ترین و نفرت انگیزترین آدما برات اونایی بودن که گاهی سیگار میکشیدن. بارها موقعیت های زندگیتو بخاطر این مساله رد کردی. بارها شرط لازمه ی موندنت رو بر اساس ترکش گذاشتی. بارها توی ذهنت برای پس زدن و تحقیر اون آدمها به خودت حق دادی. سالها آدمها ازین که جلوت خود واقعیشون باشن وحشت داشتن. حالا روبروی چشمای متعجب یکی از همون آدمهای گذشته، با خونسردی سیگارتو پای اتیش کوه برفی روشن میکنی و کام میگیری! ! ! خیلی عجیبه نه؟!

*******************************************

پ.ن : ین روزا بیشتر از هر زمانی با این جمله ویلیام فاکنر زندگی می کنم:

«زندگی به من آموخت که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست. »

....

ما را در سایت . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 116 تاريخ: جمعه 14 بهمن 1401 ساعت: 19:41

صفحه بندی