اگه از من بپرسی میگم آدم هیچوقت دلش برای کسی جز خودش تنگ نمیشه؛ فقط دلمون برای اون حال و هوا و حس خوب درونی توی یه سری لحظات خاص و کنار آدمای دیگه تنگ میشه و دوست داریم دوباره تجربشون کنیم. اصلا دلتنگی همینه! وگرنه وقتی یه عمر تونستی دور از یک نفر روزاتو بگذرونی، این حس خفگی که یهو میاد سراغ آدم کاملا بی معنیه...
دقت کردی وقتی یهو دلت برای کسی تنگ میشه همون لحظه مغزت داره یه خاطره خاص رو مرور میکنه؟! تازه شاید اون روز اینقدر که به نظر میاد روز قشنگی نبوده و توی اون لحظه خیلی معمولی بوده، اما حالا که خیلی ازش گذشته، ذهنت تمام قسمتای منفی اون خاطره رو حذف میکنه و اونو به همون قشنگی که خودش دوست داره باشه به تصویر میکشه. :)
حالا یه هوایی هست که من اسمشو گذاشتم هوای مریض!!! وقتش معمولا اول پاییز و اول بهاره. یه هوای پر اکسیژن که معمولا عصر یا صبح زود، یا روزای ابری که رطوبت زیاده اتفاق میفته. ترکیب این هوا با یه سکوت عجیب که یه سری نویز خیلی ضعیف مث صدای پرنده یا دزدگیر ماشین یا حتی کارگرای یه ساختمون در حال ساخت که خیلی فاصله زیادی دارن، آدمو پرت میکنه به یه دنیای دیگه. یه جور خلسه تدریجی! بعد مغز آدم میگرده و میگرده ببینه کدوم خاطره ی شیرین دور میتونه با این هوای مطبوع مریض لذتبخش برابری کنه. کار بعدیش اینه که مدام توی ذهنت تکرار کنه: « هی ببین! اگه این دوتا حال خوبو کنارهم داشتی، چقدرررر بیشتر لذت می بردی! » بدون اینکه تو تصمیم بگیری این نیازو برات ایجاد میکنه که بگردی دنبال تکه های پازلی که اون میخواد: اون موقعیت... اون ابزارها... اون لحظه ها... اون آدما (!!!).
من اسمشو میزارم : دلتنگی روزهای مریض لعنتی!
روزهای لعنتی دلتنگی مریض!
دلتنگی لعنتی روزهای مریض!
روزهای مریض دلتنگی ل....
...
....
ما را در سایت . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: دوشنبه 15 اسفند 1401 ساعت: 21:27