هرجور که حساب میکنم زندگی با من اوقدرا هم بد نبوده، با بقیه رو نمیدونم. وقتی برمیگردمو پشت سرمو می بینم، می فهمم فقط و فقط هدفش این بوده بهم ثابت کنه خیلی از چیزی که خودمو میشناسم قوی ترم...
درست نه سال پیش، مث همین امشب، همین ساعتا، داشت از علاقش باهام حرف میزد و آینده! از همون لحظه هایی که حس میکردم الان دیگه بعد این چی میخواد بشه؟ چی میتونه این شرایطو خراب کنه؟! حالا بعد نه سال امشب دارم آماده میشم برای سفر! سفری همراه اون و خانوادش، خانوادم... شاید اگه اون لحظه کسی نه سال آینده رو بهم نشون میداد اونقدر میخندیدم به این همه حماقت بی حد و مرز که دیوونه میشدم. میگفتم: نه...! مگه میشه؟! امکان نداره!!!
اما امروز همه چی بنظرم خیلی نرماله. شاید این داستان باعث تعجب خیلیا بشه ولی واقعا حقیقت داره که آدما تغییر میکنن. می بخشن، فراموش میکنن... خیلی از آدما برای من تموم شدن. همین که اینقدر راحت میتونه باشه و غمم نباشه، در عین طبیعی بودن برام یکم ترسناکه! ترس طبیعی شدن نبودن آدما... ترس رنگ باختن اولویتها... ترس اینکه نکنه امروزم دارم اشتباه میکنم؟ نکنه همه چیزهایی که امروز دوستشون دارم قراره یه روز برام بی معنی و هویت بشن؟! ترسم از اینه که روزی...
انگار بعد این همه سال، این ترانه امروز برام رنگ دیگه ای گرفته...
....
ما را در سایت . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 22:29