قاصد روزان ابری...

خرید بک لینک

دیروز برگشتم و هنوز خستگی سفر توی تنمه. اما هنوزم چشمامو که میبندم خودمو توی هوای بارونی توی خیابونا و کافه های رشت تصور میکنم. هنوزم صدای مرغای دریایی که هجوم آورده بودن تا بهشون غذا بدم و بالای سرم میچرخیدن توی سرمه. هنوزم انگار کنار اون پنجره رو به دریای هتل نشستم و بارون همه درختارو سبزتر کرده... هنوزم وقتی یادم میاد که کنار آرامگاه ابتهاج داشتم عکس میگرفتم و یه گربه پرید روی پام و سرشو توی بارونیم قایم کرد و بلافاصله خوابید، ناخودآگاه لبخند میاد روی لبم... انگار سالها با من زندگی کرده بود. آقایی که داشت ازخانومش عکس میگرفت با دیدنش خندید و گفت گربه ها خیلی می فهمن... راستی چطوری دلم اومد برم از اونجا؟! دلم چای خوردن توی فنجون و نعلبکی قدیمی توی هوای سر غروب وسط میدون شهرداری رو خواست. دلم دیدن اتفاقی یه دوست قدیمی توی شورکولی رو خواست، چرا اصلا نرفتم جلو؟! دلم یه مسیر طولانی توی قطار کنار تورو خواست، فیلم دیدن با یه هندسفری!

خستم... اما هنوزم قوی ادامه میدم. هنوزم از ته دل میخندم، میرقصم، میدوم، اصلا پرواز میکنم... فقط مرگ باید بتونه مارو متوقف کنه. نه!

راستی، فکر میکنی زندگی قبلیت کی یا چی بودی؟!

....

ما را در سایت . دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 12:26

صفحه بندی