قسم به این همه که در سرم مدام شده
قسم به من به همین شاعر تمام شده
...
چهارشنبه رفتیم عکس بازی،با نعیمه... عکسای خوبی گرفتیم با دوربین حرفه ای و پاییز... بعدم رفتیم خانه کوچک!
اما شبش...
شب!
بازم همه چی رو سر آدم خراب میشه...
سنگ صبورش شدن... حرف زدن باهاش، سعی کردن تو آروم کردنش!
میگه مریم خسته شدم
میگم نعیمه این درد همه مونه
چی بگم
پا به پاش بیداری و اشک ریختن
و فکر میکنم من چقدر از اون تنهاترم که کسی رو ندارم اینجور وقتا آرومم کنه.
یه چیزی یمیکوبه تو سرم که این تنهایی رو خودت انتخاب کردی...
چقدر م.س اومد جلو و خواست رسمی با خانوادت حرف بزنه و تو فرار کردی ازش
چقدر ع.ا خودشو به آب و آتیش زد واسه داشتنت ولی تو ...
چقدر سرد شدی!
چقدر دور شدی از دوست داشتن و دوست داشته شدن ها
اون شب به کراماتم حرف زدن و بلند خندیدن و بلند گریه کردن تو خواب هم اضافه شد...
مامان میگفت میترسیدم بیام تو اتاقت فکر میکردم جن اومده. اما بابا سه بار اومد در اتاقو باز کرد و بیدارم کرد...
دیشب با بهاره حرف میزدم
گفتم یه راهی پیش پام بزار
میگه هیچ راهی نیس
باز دیشب لعنتی پ.ع باهام حرف زد و بحث به اونجا کشید که از علاقه ع.ا بهم گفت و یادآوری کرد هنوز منو دوست داره.
چقدر دلم نمیخواد اینا رو بشنوم
خودمو میزارم جای ع.ش میگم اونم به من این حسو داشته؟
اینقدر ازم فراری بوده؟
چقدر به خودم و اون ظلم کردم با دوست داشتنای طولانی و بیجام...
اصلا چرا آدم باید کسی رو دوست داشته باشه که قرار نیست اینده باهاش باشه
چرا توی این زندگی لعنتی از اول مشخص نشده کی قسمت کیه که آدما الکی الکی دل نبندن...
حقدر خسته ام از این دوست داشتن و داشته شدنا
باز باید از همه چی فرار کنم و سرمو به درس و زندگی گرم کنم
خدایا
من نخواستم دل کسیو بشکنم... هرچی که بودم سنگدل نبودم
شدم
خودت منو ببخش
ببخش که نمیتونم دوست داشته باشم
ببخش ! ....
ما را در سایت . دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 178 تاريخ: چهارشنبه 12 آبان 1395 ساعت: 14:50