خسسسسستم در حدی که سالی یبار اینجوری میشی. این کلاسای سر صبح تا شیش یا هشت شب پدرمو در اوردن و بشدت انرژی دارم....
دیروز خوب بود... بعد رفتن مهسا ک شب پیشم مونده بود رفتم کلاس و پارک با ناهید و از اونجا هم توی راه ا.ص و مهشید اینارو خیلی اتفاقی تو خیابون دیدم و نهار پیتزا و عصرم که با نرگس قرار داشتیم و درمورد دفتر کارش و ایده ها و پوستری که لازم داشت براش طراحی کنم صحبت کردیم و یه جعبه شوکولات برام اورده بود. و در نهایت دیشب داشتم چت میکردم با بچه ها که خیلی اتفاقی خوابم برد.
امروزم خوب ک نه عالی بود. از پیشنهاد کاری که استادم بهم داد گرفته تا تصویرسازی اهنگ دال و هوس قهوه توی روز ابری و کافه دانژه و کوه و ماهی که این شبا از همیشه بزرگتره....
بعدا مفصلا میگم چی شد
فعلا نکشتم که تاریخ اصلیش یادم باشه
شب بخیر
....