.

متن مرتبط با «صدام کن ای صداقت پیشه» در سایت . نوشته شده است

خدا کنه که خوابم ببره!

  • نیلوبلاگ

    طور می‌شه کیفتو روز قبل توی هواپیما جا بزاری و وسایل داخلشو کم کم و یکی یکی از توی خونه پیدا کنی؟!خرافاتی نیستم ولی بیشتر ازین که شادی‌بخش باشه، برام ترسناکه! B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • به دست های تو در آخرین تشنج هام...

  • نیلوبلاگ

    درد درد درداولین شب بعد بیمارستانزندگی برایم پیراهن گشادی شدهکه دکمه هایش را اشتباه بسته باشندباید به حمام برومو پیراهنم را عوض کنباید خودم را از تنم در بیاورم...#زخم B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • عمری دگر بباید بعد از وفات مارا...

  • نیلوبلاگ

    / کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری...۲۳ روز ازون شب وحشتناک میگذره و دو روزه آی سیوی‌ مزخرف تموم شده و هنوز باید توی بخش بمونم.اما واسه کسی که ترسناکترین تجربه دنیارو با چشماش و پوست و خونش زندگی ی‌جور دیگه قشنگه. نه؟ B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...

  • نیلوبلاگ

    از ۱۸ شهریور تا ۷ مهرزندگی دوباره... B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • ای به من نزدیکتر از من!

  • نیلوبلاگ

    انسان را از رنج گریزی نیست و عادت تنها راه رهایی از رنج است. آدمی به هر آنچه در کنارش زیسته عادت میکند؛ شبیه چشمی که به تاریکی!...

    ادامه مطلب
  • به ما که خسته ایم بگو خونه باهار کدوم وره؟!

  • نیلوبلاگ

    دیروز ر.ف آمده بود اینجا. چمیدانم لابد آمده بود به رسم ادب احوالی بپرسد. اما مگر احوال آدمها را توی نبض یا نفس هایشان می نویسند؟! شاید هم مینویسند. عین میگفت: نمیتوانی دروغ بگویی، وقتی میخواهی دروغ بگویی یا چیزی را پنهان گنی چشمانت یک جوری می شود. پرسیدم چجوری؟! -نمیدانم، یک حالت عجیبی... دروغگوی خوبی نیستی... یا همین چند هفته پیش سرم درد میکرد و چشمهایم را بسته بودم، پرسیده بود:خوبی؟! گفتم:خوبم. گفت باز که دروغ میگویی...! گفتم: لابد بازم چشمام دارن دروغ میگن! گفت نه... وقتی درد داری لب هات یک حالتی میشوند... خندیدم و گفتم چه حالتی؟! گفت فشرده! انگار چیزی را پشتشان حبس کرده ای...! راستش از همین هم میترسیدم، از همان روز که باران میآمد و برای مادرجان بارون بارووونه میخواندیم و او می خندید، مام...

    ادامه مطلب
  • و هی دروغ بگویم که زندگی این است...

  • نیلوبلاگ

    دیروز ر.ف اومد اینجا. و من طبق عادت لال میشم از همه حرفایی که مث موریانه توی سرمه. شعر ایمان سر زبونم هی میچرخه: دستم اما واسه رفتن زیر سنگه این شبا... یاد نون.عین میفتم و روزی که گفت دارم میرم ایمانو ببینم توام باهامون بیا. یاد خبر رفتنش! اینکه تا سالها فکر میکردم تصادف بوده اما... و باز یاد نون.عین میفتم که روزای سختم کنارم بود و باز یاد تمام کارهایی که...و تاریکی چه نعمت عجیبی ست اما چقدر کلید در قفل در بچرخانم و قدم بگذارم به خانه های تاریک؟!من غلام خانه های روشنم!!! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • برای روز میلادم اگر تو...

  • نیلوبلاگ

    همه چیز از سحر لعنتی 10 اردیبهشت شرو شد. ازون سردرد شدیدی که باعث شد از خواب بپرم. هیچ کس جز خودم نمیدونه این هشت روز چی بهم گذشت... شاید یه جاهاییشو خودمم درست ندونم. هنوزم حال خوبی ندارم. اما حداقل خوشحالک که امشب با اصرار زیادم تونستم برگردم خونه و اونجا نمونم. شاید یه نشونه بود که نظرمو راجع به خیلی از تصمیمام تغییر بدم. اونی که اونجا بود مریم 32 ساله نبود! یه پیرزن ۸۰ ساله تنهای تنها بود...پن.: داخوشیم به آدمایی که فکر میکنیم قراره همیشه باشن اما در نهایت توی بدترین شرایط میفهمیم که ما هیچ کسی رو جز خودمون نداریم! هیچ کس...نباید بیشتر ازین بنویسم ولی یادم بمونه یه روز این عمیق ترین غم رو، این حجم تهی که قسمتی ازم شده رو با کلمات پر کنم. پن: #تراژدی_یک_تولد! #۱۷غم_انگیز #لوبل #هیچ! ...

    ادامه مطلب
  • ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن...

  • نیلوبلاگ

    بهش گفتم: روزی که مردم، نمیخوام منو دفن کنین! با اینکه میدونم این وصیت خواسته عجیبیه و امکانش ضعیفه ولی واقعا با تمام وجودم میخوام بعد از مرگم، جسدمو بسوزونین! میگه این خیلی وحشتناکه!؟ نمیشه!میگم وحشتناک تر از خوابیدن توی یه جای تاریک و سیاه و کوچیکه؟! تو که میدونی چقدر از بچگی از بودن'>بودن توی همچین جاهایی میترسیدم. وحشتناک تر از تصور متلاشی شدن بدن بعد از چند روز؟! وحشتناک تر از همنشین مار و عقرب و کرم و عنکبوت شدنه؟! اصلا بدتر از همه، وحشتناک تر از تصور زنده شدن توی همچین جاییه؟!همینطور که زل زده به گلای فرش میگه خدا اون روزو نیا....میگم تهش چی؟ ینی قرار نیس بمیرم؟! اگه نمیرم که همه چی بی معنی تر میشه! میدونی؟! حس میکنم هیچ چیزی مث خاکستر سبک نیست... هر ذره بدنتو باد با خودش میبره به گوش...

    ادامه مطلب
  • که از تقدیر و حال ما در این دنیا کسی چیزی نمیداند...

  • نیلوبلاگ

    تا آینه رفتم که بگیرم خبر از ...صدای ضبطو کم میکنم... توی انجماد فکری حبس میشم.من دلم برای هیچی تنگ نشده،به جز خودم! به جز حسای مختلفی که توی شرایط تجربه میکردم و حالا به یک رکود حسی رسیدم... بارها بهش فکر کردم که چه آرزویی دارم یا چه چیزی میتونه خوشحالم کنه... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار...

  • نیلوبلاگ

    همینطور که لیوان چایی توی دستش بود سرشو از پشت مانیتورش بالاتر آورد و پرسید: راستی قضیه ژینا رو شنیدی؟! کل اینترنت پر شده از عکسای اون و شادمهر... بیچاره زنش!خندیدم و گفتم: خب هر آدمی یه گذشته ای داره دیگه، حالا چیشده بعد این همه ساااال همه افتادن دنبال ماجرایی که مال بیست سال پیش بوده؟! اصلا کسی چه میدونه واقعا الان اونا چه حسی دارن؟ اصلا چه اهمیتی داره؟!کج شد و لم داد روی دسته صندلیش و زل زد به پنجره: آخه میدونی؟ میگن اگه آدم یه روزی عاشق شه تا اخر عمر هرجا اسمشو بشنوه تن و بدنش میلرزه، حالا فکر کن... فکر کن هرجا میری اسم و صدا و آهنگای اونو بشنوی... آدم دیوو...پریدم تو حرفش: بس کن ریحانه ... چه حوصله ای داری به این چیزا فکر میکنی! اصلا مگه تو چندبار تا حالا عاشق شدی؟! چند بار رفته؟ چی مید...

    ادامه مطلب
  • بکش این خاطره رو که قصد خودکشی نداره...

  • نیلوبلاگ

    به حرف حافظ کنم که میگه:خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت استیا به حرف سعدی که میگه:به راه بادیه رفتن به از نشستن باطلوگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم؟؟؟!پ.ن: شهر دیوونه خواجه امیریپ.ن۲: یادم بمونه خانومی رو که تا بعد مرگ رفته بود و برگشته بود و یکسال سخت ترین شرایط و بیماری هارو تحمل کرده بود اما هنوزم امیدوار و خنده رو و مهربون بود. آرزوهای خوبشو یادم بمونه...پ.ن۳: خرسای گریزلی یقه بسته نفرت انگیز صبحم یادم می مونه! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تو این غربتی که هستم...

  • نیلوبلاگ

    داشتم به این فکر میکردم که سین.کاف و سین.نون هرکدوم توی یه دوره زمانی صمیمی ترین دوستای من بودن و تقریبا هفته ای چند روز باهم بودیم. چی شد که الان حتی دلتنگشونم نمی شم؟!در جوابش فقط به نقطه اشتراک هردوشون رسیدم: آدمهای جذاب ولی مودی و هیجانی! حقیقتا ادامه رابطه با این سبک آدما برام هیچ جذابیتی نداره! تا اونجا که جدیدا حوصله نون.جیم که خیلی دوسش داشتم رو هم ندارم چون به نظر من دیگه اون آدم درونگرای سابق نیست... نمیدونم خوبه یا بد، ولی خسته تر از اونم که به چیزی که نیست تظاهر کنم. همین دیگه!#نیشابور #خیام_جان #صفویه #سه_یا_چهار_تخت #عروسی #نانامو #ارغوان بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یه بیت از سیاوش قمیشی رو خودت اینجا بزار...

  • نیلوبلاگ

    یه آفتاب قشنگی از پنجره اومده و سایه گلارو انداخته وسط فرش... مینو بالای قفسش پراشو باز کرده و داره آفتاب میگیره. بعد مدتها کوچه ساکته و تنها چیزی که دوست ندارم الان اینه که پای سیستم به پایان نامه و پروژه هام فکر کنم...پاییز خیلی قشنگه، کاش تمدید می شد ...پ.ن: دلم میخواست الان وسط سر و صدای میناها، تو وکیل آباد زیر اون یه دونه درخت بلوط نشسته بودم... دلم برف میخواد! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خواب می بینمت، از خواب نباید بپرم…

  • نیلوبلاگ

    این هفته این سومین باره که با ترس و لرزش زلزله از خواب'>خواب میپرم اما این تقریبا بدترینش بود. حالا می فهمم وقتی از ترس تنهایی حرف میزنن دقیقا منظورشون ترسیدن از تنهایی نیست، ترسیدن توی تنهاییه که وحشت داره. ترس اینکه تنها باشی و کمک لازم داشته باشی و کسی نباشه، ترس از اینکه بمیری و کسی تا ساعت ها یا روزها حتی متوجه نشه، ترس اینکه حالت خوب نباشه و کسی نباشه که بتونه برات قرصی چیزی بیاره، ترس اینکه ندونی اگه اتفاقی افتاد باید کیو صدا کنی که کمکت کنه، ترس از اینکه زیر آوار بمونی و کسی نباشه که دنبالت بگرده یا حتی بدونه هستی... آره، ترسیدن توی تنهایی انگار واقعا ترسناکه!دلم بدجوری آشوبه! می دونم قرار نیست اتفاق بدی بیفته، می دونم که صب که بیدار شم همه چی یه جور دیگه ست و اوضاع خوب و آرومه، میدو...

    ادامه مطلب
  • سحر ندارد این شب تار...

  • نیلوبلاگ

    بیزارم از اون سیستمی که شرط ورود بهش دروغ و شارلاتان بازی باشه... لعنتیا من هیچ جوره نمیتونم مثل شماها باشم...! همین!...

    ادامه مطلب
  • از خواب برگشتم به تنهایی..!

  • نیلوبلاگ

    خواب شیرین بعد کابوس وحشتناک! نه فقط دیشب... این خلاصه تمام زندگی منه!...

    ادامه مطلب
  • روح برخاسته از من ته این کوچه بایست!

  • نیلوبلاگ

    گاهی راه رفتنو فراموش میکنم.حرفاموگاهی یادم میره کجا هستم و چکار میکنم.همه چیز زندگیم شده فکر کردن به تو ...تویی که همه چیز منیمنی که بدون تو هیچی نیستمیه عمر همه منو با تو شناختنیه عمره تنها افتخار زندگیم اینه که تو رو دارم و هم خون تو هستم.نمیخوام به هیچی فکر کنم.فقط میخوام جوری بغلت کنم که توی تنم حبس شیکه هیچی نتونه ازم جدات کنه.میخوام تو بشم.همه میدونن چقدر شبیهتم.پیشونیم... چشمام... بینیم... لبام... چونم...من توی آینه همیشه تورو می بینم.هیچوقت عکستو هیچ جایی نمیزارم که مبادا کسی یکی مث تورو نداشته باشه و دلش بشکنه...مبادا خدا تاوان دل شکسته یکیو از خوشبختی بودن کنارت بگیره.می بینی؟من همیشه از نداشتنت ترسیدم... همیشه!ولی چیزی که حتی توی تصورم نمیاد نبودنته.فقط میخوام باشی... ببینرگام می...

    ادامه مطلب
  • ز تیره ره سفر کنم...

  • نیلوبلاگ

    ز تیره ره سفر کنم... یکشنبه هشتم خرداد ۱۴۰۱ - 16:44 - - فقط خستم ۴تیر درمانی باش پیش از انکه بمیرم :) بخوانید...

    ادامه مطلب
  • این اخرین لبخند این آخرین بوسه...

  • نیلوبلاگ

    به آخرین ها فکر میکنم... آخرین لبخند... آخرین بوسه... آخرین کلمه به انسانهای دیگه... آخرین جمله ای که بهشون گفتیم یا ازشون شنیدیم. آخرسن لباسی که میپوشیم. آخرین شعری که میخونیم... آخرین باری که از ته ...

    ادامه مطلب