.

متن مرتبط با «تو ماهي و من» در سایت . نوشته شده است

بوی موهات زیر بارون ❤️

  • نیلوبلاگ

    هوا بارونیه و بازم آهنگ «صدای بارون» ستار توی گوشم تکرار میشه... یاد روز تشییع جنازه «ب» میفتم که نم بارون میومد. توی راه توی ماشین این آهنگو میشنیدیم و انگار دقیقا اون آهنگ مخصوص همون روز و همون جا بود‌. آسمون مثل همین الان خاکستری قرمز بود. انگار از بغض داشت خفه میشد اما نمیتونست به اندازه ابراش بباره... سبک نمی شد!پ.ن: یه کانال تلگرام ساختم که فقط چندتا از دوستام اونجا هستن و گه گاهی یه چیزی مینویسم یا آهنگی میزارم. B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • شبی خوش است...

  • نیلوبلاگ

    بمونه یادگار از دیشب که یکی از بهترین شبای امسالم بود.#مینو_و_آقای_میم#فوتبال_دستی#جاسوس#خنده_های_از_ته_دل#هم_وزن B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • خدا کنه که خوابم ببره!

  • نیلوبلاگ

    طور می‌شه کیفتو روز قبل توی هواپیما جا بزاری و وسایل داخلشو کم کم و یکی یکی از توی خونه پیدا کنی؟!خرافاتی نیستم ولی بیشتر ازین که شادی‌بخش باشه، برام ترسناکه! B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • تو چشمتون چه قصه هاست...

  • نیلوبلاگ

    قشنگ بود این:اگر زندگی من یک کتاب بود،صفحه ی تو گوشه ای خمیده داشت.:) B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • به دست های تو در آخرین تشنج هام...

  • نیلوبلاگ

    درد درد درداولین شب بعد بیمارستانزندگی برایم پیراهن گشادی شدهکه دکمه هایش را اشتباه بسته باشندباید به حمام برومو پیراهنم را عوض کنباید خودم را از تنم در بیاورم...#زخم B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • عمری دگر بباید بعد از وفات مارا...

  • نیلوبلاگ

    / کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری...۲۳ روز ازون شب وحشتناک میگذره و دو روزه آی سیوی‌ مزخرف تموم شده و هنوز باید توی بخش بمونم.اما واسه کسی که ترسناکترین تجربه دنیارو با چشماش و پوست و خونش زندگی ی‌جور دیگه قشنگه. نه؟ B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...

  • نیلوبلاگ

    از ۱۸ شهریور تا ۷ مهرزندگی دوباره... B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • من که در گریزم از من!

  • نیلوبلاگ

    سکوت چیز عجیبی ست! به ظاهر خالیست... «هیچ» است... اما حیات بخش است! شبیه هوا یا شبیه آب... ذاتش همین است؛ تا به چیزی آلوده نمیشود، حقیقتی ست که به چشم نمیآید... سکوت فاصله است! و خیلی چیزها در فاصله بهترند؛ مثل خاطرات! مثل کلمات! مثل خورشید! مثل همین ابر بالای کوه! یا اصلا مثل همین آدمها...! مثل من... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ای به من نزدیکتر از من!

  • نیلوبلاگ

    انسان را از رنج گریزی نیست و عادت تنها راه رهایی از رنج است. آدمی به هر آنچه در کنارش زیسته عادت میکند؛ شبیه چشمی که به تاریکی!...

    ادامه مطلب
  • دژاوو

  • نیلوبلاگ

    آنقدر با خودم غریبه شدم که نمیدانم خوبم، مستم یا دیوانه؟! دنیا خودش آنقدر زخم شکفته دارد که کاش این من از خود گسیخته لااقل کبودی دیگری بر پیکرش نباشم... کاش میشد برای این همه درد کاری کرد... کاش درخت، گل، پرنده یا هرچه غیر این بودم، کاش مرحم بودم! اما دانه شنی کوچکم. از همان ها که هیچ بود میان همه؛ تا روزی که زیر زخمی جا ماند... اصلا «بودن»، اصلا زندگی، به این همه رنج می ارزد؟! چه میتوانم کرد؟! بروم؟ از خودم؟ کجا؟ از من اگر چیزی مانده دارد به نقطه آخر میرسد... و همه ی این دردها سم کشنده بی رنگیست میان جرعه ای گوارا... به چشم هیچ کس نمی آید...! و میخندم! و خوبم... و یکباره مثل همان روز که خودت میدانی میان آن همه خنده و قهقهه خالی میشوم! و چقدر همین خالی بودن احساس عجیبی ست!!! مثل ساعت هایی که...

    ادامه مطلب
  • چرت نویس!

  • نیلوبلاگ

    کلمات... کلمات... کلمات... دیگر برای خالی شدن کافی نیست. باید بروم، باید آنقدر دور شوم که رفتنم رو به هیچ چیزی نباشد... هیچ ستاره ای برایم کاری نکرد! و من هنوز اینجا هستم! هیچ فالی آنقدر معجزه نمیکند، هیچ کلمه ای مرا به دنیای شما ربط نخواهد داد و این فاصله را خدا هم پر نخواهد کرد...! از تمام من برایت همین مانده!!! همین کلمات بی خاصیت لعنتی! چه کسی اینچنین تمام عمر آبستن مرثیه ای ناسروده مانده؟! دیگر حتی کلمات برای خالی شدن کافی نیست... باید این مرثیه ها را به دوش ابری بی باران بیندازم و به دست باد بسپارم... ...پ.ن: وقتی ساعت ۱۲ ظهر میشینی پای سیستم و اونقدر غرق کار میشی که مکان و زمان و از یاد میبری و به قول استاد هایپر فوکوس میکنی و کمی بعد از شدت سردرد و سرگیجه بلند میشی تا قرص بخوری میبین...

    ادامه مطلب
  • هيچ قطاري وقتي گنجشكي را زير ميگيرد از ريل خارج نميشود...

  • نیلوبلاگ

    جایی خواندم: «همه ی ما دست کم در خیال یک نفر، هیولایی نفرت انگیزیم!» ... و فکر کردم اصلا همین «در خیال یک نفر ماندن» (فرقی نمیکند خوب یا بد!) لطف خودش را دارد... مثل ستاره ای که از بین میلیارد ها ستاره دیگر، شاید میلیون ها سال پیش مرده و هنوز در آسمان جای خودش را دارد. میدانی چه میگویم؟ «بودن» در خیال زندگان حکم زیستن دارد! این را همه آنهایی که این معادله را پیش ازین حل کرده اند، خوب می دانستند که یک بر روی بی نهایت به صفر میل می کند! به نبودن! به همین ترسیدن از مرگ! به انفجار دور از رویت! نمیدانم شاید آدولف آن وقت که مرگ ادموند برادر کوچکترش را دید، این ترس به جانش افتاد. چه به آکادمی هنرهای زیبای وین می رفت یا نمیرفت، میخواست «بماند»! اصلا تعبیر واقعی رنج همین «از یاد رفتن» است و فکر کن چه...

    ادامه مطلب
  • گروهی برآنند کین مرغ شیدا/ کجا عاشقی کرد؟! آن جا...

  • نیلوبلاگ

    شبیه کسی که در خواب می میرد، تنها بودم! نیمه شب بود و درد مثل مار بزرگ و گرسنه ای تمام جانم را می بلعید... خوب یادم هست، شاید سه یا چهار ساله بودم؛ در خیالم عینک زدن فقط برای آقاجانم، مدرسه رفتن فقط برای برادرهایم و قوی بودن فقط برای بابا بود، اما مردن فقط برای بی بی جان! که مامان عکس هایش را نشانم میداد و میگفت وقتی تو به دنیا نیامده بودی مرد... مردن! خوب یادم است، هروقت حرف از مردن میشد مادرجان لبش را می گزید و میگفت فاتحه ای بخوانید و حرفش را نزنید، شگون ندارد! نمیگذاشت خانه بوی مرگ بگیرد. خانه شان همیشه بوی زندگی میداد، بوی سبزی تازه! خانه ای پر از اتاق و پنجره! توی کوچهای پر از درخت توت و اقاقیای کهن سال بود. بهار ها کافی بود پنجره را باز کنی تا دستت به شکوفه ها برسد؛ همانقدر نزدیک! مث...

    ادامه مطلب
  • من که سرتاسر خموشم، مست بی اندازه نوشم، پس کجا جویم تورا؟!

  • نیلوبلاگ

    من آدم نیمه شبم! این را همه ی آنهایی که حتی کمی مرا میشناسند میدانند، چه برسد به مامان که نیمه شبی چنان دردی به جانش انداخته بودم که حاضر شد مرا از خودش جدا کند... شب خالص و ناب است! روشنی روز روح همه چیز را میگیرد و جسمش را برمیگرداند، اما شب...! مثلا همین دریا را ببین! روزها زیباست... فقط زیبا! اما دریای شب چیز دیگری است، زنده است، نفس میکشد... آدمیزاد هم همین است، انگار روحش را در قفسی زندانی کرده باشند و روزها جسمش بتواند هرجا که میخواهد برود و هرچه میخواهد باشد، اما شب رفته رفته به خودش برمیگردد و دوباره در کالبد روحش مینشیند... انسان ها در شب ناب ترند! مثل آسمان که روزها نمیتوانی بفهمی در دلش چه میگذرد؟! اما شب... مست میکند همه را و در مستی به ظاهر دیوانگیست؛ اما چه کسی میتواند بگوید آ...

    ادامه مطلب
  • به ما که خسته ایم بگو خونه باهار کدوم وره؟!

  • نیلوبلاگ

    دیروز ر.ف آمده بود اینجا. چمیدانم لابد آمده بود به رسم ادب احوالی بپرسد. اما مگر احوال آدمها را توی نبض یا نفس هایشان می نویسند؟! شاید هم مینویسند. عین میگفت: نمیتوانی دروغ بگویی، وقتی میخواهی دروغ بگویی یا چیزی را پنهان گنی چشمانت یک جوری می شود. پرسیدم چجوری؟! -نمیدانم، یک حالت عجیبی... دروغگوی خوبی نیستی... یا همین چند هفته پیش سرم درد میکرد و چشمهایم را بسته بودم، پرسیده بود:خوبی؟! گفتم:خوبم. گفت باز که دروغ میگویی...! گفتم: لابد بازم چشمام دارن دروغ میگن! گفت نه... وقتی درد داری لب هات یک حالتی میشوند... خندیدم و گفتم چه حالتی؟! گفت فشرده! انگار چیزی را پشتشان حبس کرده ای...! راستش از همین هم میترسیدم، از همان روز که باران میآمد و برای مادرجان بارون بارووونه میخواندیم و او می خندید، مام...

    ادامه مطلب
  • و هی دروغ بگویم که زندگی این است...

  • نیلوبلاگ

    دیروز ر.ف اومد اینجا. و من طبق عادت لال میشم از همه حرفایی که مث موریانه توی سرمه. شعر ایمان سر زبونم هی میچرخه: دستم اما واسه رفتن زیر سنگه این شبا... یاد نون.عین میفتم و روزی که گفت دارم میرم ایمانو ببینم توام باهامون بیا. یاد خبر رفتنش! اینکه تا سالها فکر میکردم تصادف بوده اما... و باز یاد نون.عین میفتم که روزای سختم کنارم بود و باز یاد تمام کارهایی که...و تاریکی چه نعمت عجیبی ست اما چقدر کلید در قفل در بچرخانم و قدم بگذارم به خانه های تاریک؟!من غلام خانه های روشنم!!! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • آگه از درد من و دلسردی سازم نشد!!!

  • نیلوبلاگ

    داشتم جواب کامنتمو میدادم، نوشتم: همینطور که گاهی کامنت یا پست قبلی خودمونو فراموش میکنیم، دو روز دیگه دنیا هم یادش نمیاد ما کی بودیم، چکار کردیم و چی گفتیم... پس بیخیال! خوش باش! بعد به خودم میام و میفهمم زمان زیادیه که خیره موندم با گوشه سقف! ما آدما توی حرفامون خیلی بهتریم، کاش زندگی فقط همین جمله ها بود...پ.ن۱: دلم میخواد مث اون شبایی که خسته و گیج از کلاسای دانشگاه قبل رفتن به خوابگاه، پناه ببرم به اون گوشه دنج آرامگاه خیام، آقای کافه چی یه استکان کمر باریک چای نبات بیاره، شاملو دکلمه کنه و شجریان بخونه که: خوش باش دمی که زندگانی اینست...پ.ن۲: امروز بعد چهارماه رفتم پیش دکتر.الف که تقریبا توی تخصص خودش بهترین دکتر شهره و هیئت علمی دانشگاه. بحث آشنایی با دکتر.ر شد که توی حرفاش گفت هم دور...

    ادامه مطلب
  • ما را به سخت جانی خود...

  • نیلوبلاگ

    منصفانه نیست که زندگی خیلی چیزارو تا لحظه آخری که باهاش رودر رو نشدی بهت ثابت نمیکنه! حالا میتونم قدر خیلی از آدمارو بهتر بدونم! اینچند روز تا حدودی فهمیدم که تا کجا میشه روی کدوم یکی از آدمای زندگیم حساب باز کنم، میدونم توقع داشتن از دیگران همون قدر احمقانه س که فکر کنی کاری از خودت بر نمیاد... اینکه هرکسی توی هر شرایطی میتونه یه من متفاوت داشته باشه! اینکه اگه کسی واقعا دوستت داشته باشه چقدر میتونه با ترسهاش رو در رو شه و برای آرامشت کاری رو انجام بده که فکرشم نمیکردی! اینکه توی بدترین ورژنت که حتی خودت خودتو نمیتونی تحمل کنی، یه نفر دیگه میتونه چند روز پا به پات بمونه و دووم بیاره تا ته دلت خالی نشه!اینکه ممکنه یه شب با نگاه کردن به خودت واقعا احساس پریشونی و بیزاری داشته باشی و از خودت ...

    ادامه مطلب
  • برای روز میلادم اگر تو...

  • نیلوبلاگ

    همه چیز از سحر لعنتی 10 اردیبهشت شرو شد. ازون سردرد شدیدی که باعث شد از خواب بپرم. هیچ کس جز خودم نمیدونه این هشت روز چی بهم گذشت... شاید یه جاهاییشو خودمم درست ندونم. هنوزم حال خوبی ندارم. اما حداقل خوشحالک که امشب با اصرار زیادم تونستم برگردم خونه و اونجا نمونم. شاید یه نشونه بود که نظرمو راجع به خیلی از تصمیمام تغییر بدم. اونی که اونجا بود مریم 32 ساله نبود! یه پیرزن ۸۰ ساله تنهای تنها بود...پن.: داخوشیم به آدمایی که فکر میکنیم قراره همیشه باشن اما در نهایت توی بدترین شرایط میفهمیم که ما هیچ کسی رو جز خودمون نداریم! هیچ کس...نباید بیشتر ازین بنویسم ولی یادم بمونه یه روز این عمیق ترین غم رو، این حجم تهی که قسمتی ازم شده رو با کلمات پر کنم. پن: #تراژدی_یک_تولد! #۱۷غم_انگیز #لوبل #هیچ! ...

    ادامه مطلب
  • نمیدونه کسی چه سخته موندن مث برگ روی شاخه ی تکیده...

  • نیلوبلاگ

    چند دقیقه پیش نخود تماس گرفت و خبر خواهر شدنشو بهم داد. توی حالت عادی باید ذوق میکردم و جیغ و خوشحالی و تبریک اما حقیقتا به زحمت تونستم کمی تظاهر کنم به چیزی که نبود. با وجودی که هنوزم اعتقاد دارم اضافه کردن موجود معصوم و بی اختیاری به این جبر تاریخ و جغرافیا ظلم بزرگی محساب میشه اما میتونستم توی دلم این حسو با تسلی اینکه میم-میم شاید بهترین مامان و بابای برای اون کوچولو باشن آروم کنم و بدون انتقال حس بدی که داشتم، بهشون تبریک بگم.پ.ن: سفر ۲۱ فروردین به تهران، دیدن ب.ص و ع.خ توی باغ هنر، تئاتر آن برد و دیدن ح.ح توی تئاتر شهر ، پنجره هتل، خیابون گردیای تجریش و خونه نیما و جلال، همخوانی با نوازنده های جلوی باغ فردوس توی هوای بارونی، صبحونه ها و املت توی کافه ها، سعدآباد بزرگ و موزه هنرهای زیبا...

    ادامه مطلب