.

متن مرتبط با «خدا کنه که خوابم نبره شاهین امیری» در سایت . نوشته شده است

خدا کنه که خوابم ببره!

  • نیلوبلاگ

    طور می‌شه کیفتو روز قبل توی هواپیما جا بزاری و وسایل داخلشو کم کم و یکی یکی از توی خونه پیدا کنی؟!خرافاتی نیستم ولی بیشتر ازین که شادی‌بخش باشه، برام ترسناکه! B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • من که در گریزم از من!

  • نیلوبلاگ

    سکوت چیز عجیبی ست! به ظاهر خالیست... «هیچ» است... اما حیات بخش است! شبیه هوا یا شبیه آب... ذاتش همین است؛ تا به چیزی آلوده نمیشود، حقیقتی ست که به چشم نمیآید... سکوت فاصله است! و خیلی چیزها در فاصله بهترند؛ مثل خاطرات! مثل کلمات! مثل خورشید! مثل همین ابر بالای کوه! یا اصلا مثل همین آدمها...! مثل من... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خسته از هرچی که هست...

  • نیلوبلاگ

    این شبای سخت تا صبح توی بیمارستان هم میگذره. مث همه روزای خوبی که گذشتن و تو نبودی! مثل همه ی جمع های شاد تا صبح بگو و بخند و برقص! مثل همه شبای درد و کترولاک و دیازپام! مثل ای بابا دو روز دنیا که ارزش این همه مصیبتو نداره! مثل وقتی دنیات میشه یه کوله پشتی برا رفتن... مثل سیگار بعد قهوه! مثل بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود... مثل صدای ضربان قلب خودت رو از جای دیگه شنیدن... مثل سفیدی کج سر ناخنت که کوتاهش کردی. مث بوسیدن دستش با یه آهنگ شاد فرامرز! مث جاده بدون مقصد و همسفر... مث وقتی دلت میخواد بزاری بری... دور دور دور... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • من که سرتاسر خموشم، مست بی اندازه نوشم، پس کجا جویم تورا؟!

  • نیلوبلاگ

    من آدم نیمه شبم! این را همه ی آنهایی که حتی کمی مرا میشناسند میدانند، چه برسد به مامان که نیمه شبی چنان دردی به جانش انداخته بودم که حاضر شد مرا از خودش جدا کند... شب خالص و ناب است! روشنی روز روح همه چیز را میگیرد و جسمش را برمیگرداند، اما شب...! مثلا همین دریا را ببین! روزها زیباست... فقط زیبا! اما دریای شب چیز دیگری است، زنده است، نفس میکشد... آدمیزاد هم همین است، انگار روحش را در قفسی زندانی کرده باشند و روزها جسمش بتواند هرجا که میخواهد برود و هرچه میخواهد باشد، اما شب رفته رفته به خودش برمیگردد و دوباره در کالبد روحش مینشیند... انسان ها در شب ناب ترند! مثل آسمان که روزها نمیتوانی بفهمی در دلش چه میگذرد؟! اما شب... مست میکند همه را و در مستی به ظاهر دیوانگیست؛ اما چه کسی میتواند بگوید آ...

    ادامه مطلب
  • به ما که خسته ایم بگو خونه باهار کدوم وره؟!

  • نیلوبلاگ

    دیروز ر.ف آمده بود اینجا. چمیدانم لابد آمده بود به رسم ادب احوالی بپرسد. اما مگر احوال آدمها را توی نبض یا نفس هایشان می نویسند؟! شاید هم مینویسند. عین میگفت: نمیتوانی دروغ بگویی، وقتی میخواهی دروغ بگویی یا چیزی را پنهان گنی چشمانت یک جوری می شود. پرسیدم چجوری؟! -نمیدانم، یک حالت عجیبی... دروغگوی خوبی نیستی... یا همین چند هفته پیش سرم درد میکرد و چشمهایم را بسته بودم، پرسیده بود:خوبی؟! گفتم:خوبم. گفت باز که دروغ میگویی...! گفتم: لابد بازم چشمام دارن دروغ میگن! گفت نه... وقتی درد داری لب هات یک حالتی میشوند... خندیدم و گفتم چه حالتی؟! گفت فشرده! انگار چیزی را پشتشان حبس کرده ای...! راستش از همین هم میترسیدم، از همان روز که باران میآمد و برای مادرجان بارون بارووونه میخواندیم و او می خندید، مام...

    ادامه مطلب
  • و هی دروغ بگویم که زندگی این است...

  • نیلوبلاگ

    دیروز ر.ف اومد اینجا. و من طبق عادت لال میشم از همه حرفایی که مث موریانه توی سرمه. شعر ایمان سر زبونم هی میچرخه: دستم اما واسه رفتن زیر سنگه این شبا... یاد نون.عین میفتم و روزی که گفت دارم میرم ایمانو ببینم توام باهامون بیا. یاد خبر رفتنش! اینکه تا سالها فکر میکردم تصادف بوده اما... و باز یاد نون.عین میفتم که روزای سختم کنارم بود و باز یاد تمام کارهایی که...و تاریکی چه نعمت عجیبی ست اما چقدر کلید در قفل در بچرخانم و قدم بگذارم به خانه های تاریک؟!من غلام خانه های روشنم!!! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم!

  • نیلوبلاگ

    عشق معصومیت میاره یا رهایی؟!امشب با بچه ها دور هم جمع شده بودیم، میم.خ از روابط عاشقانه جدیدش و حسایی که تجربه میکنه صحبت میکرد. از لذت رهایی و شوق همآغوشی و امید و بوسه... حرفهاش برای من خیلی غریب بود. عشقی که من سالهای دور تجربه کرده بودم شبیه برداشت هیچ کدوم از آدمهای اونجا نبود... عاشق شدن بدون هیچ آغوش و بوسه و یا حتی تماسی! رهایی بود یا اسارت؟! ترس آلوده شدن عشق به هوس یا لذت رها شدن در عشق؟ کدوم با ارزش تره؟! تصور اینکه از چه لذت هایی محروم بودم یا احتیاط توی رابطه؟! کی میتونه بگه کدومش درست تره؟! کدومش اشتباهه؟!و نهایتا اینکه سالها بعد جای زخمهای مانده درد بیشتری داره یا حسرت آغوش های جدامانده؟! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • که از تقدیر و حال ما در این دنیا کسی چیزی نمیداند...

  • نیلوبلاگ

    تا آینه رفتم که بگیرم خبر از ...صدای ضبطو کم میکنم... توی انجماد فکری حبس میشم.من دلم برای هیچی تنگ نشده،به جز خودم! به جز حسای مختلفی که توی شرایط تجربه میکردم و حالا به یک رکود حسی رسیدم... بارها بهش فکر کردم که چه آرزویی دارم یا چه چیزی میتونه خوشحالم کنه... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • بکش این خاطره رو که قصد خودکشی نداره...

  • نیلوبلاگ

    به حرف حافظ کنم که میگه:خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت استیا به حرف سعدی که میگه:به راه بادیه رفتن به از نشستن باطلوگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم؟؟؟!پ.ن: شهر دیوونه خواجه امیریپ.ن۲: یادم بمونه خانومی رو که تا بعد مرگ رفته بود و برگشته بود و یکسال سخت ترین شرایط و بیماری هارو تحمل کرده بود اما هنوزم امیدوار و خنده رو و مهربون بود. آرزوهای خوبشو یادم بمونه...پ.ن۳: خرسای گریزلی یقه بسته نفرت انگیز صبحم یادم می مونه! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تو این غربتی که هستم...

  • نیلوبلاگ

    داشتم به این فکر میکردم که سین.کاف و سین.نون هرکدوم توی یه دوره زمانی صمیمی ترین دوستای من بودن و تقریبا هفته ای چند روز باهم بودیم. چی شد که الان حتی دلتنگشونم نمی شم؟!در جوابش فقط به نقطه اشتراک هردوشون رسیدم: آدمهای جذاب ولی مودی و هیجانی! حقیقتا ادامه رابطه با این سبک آدما برام هیچ جذابیتی نداره! تا اونجا که جدیدا حوصله نون.جیم که خیلی دوسش داشتم رو هم ندارم چون به نظر من دیگه اون آدم درونگرای سابق نیست... نمیدونم خوبه یا بد، ولی خسته تر از اونم که به چیزی که نیست تظاهر کنم. همین دیگه!#نیشابور #خیام_جان #صفویه #سه_یا_چهار_تخت #عروسی #نانامو #ارغوان بخوانید...

    ادامه مطلب
  • نیاد اون روزی که دیره...

  • نیلوبلاگ

    هرجور که حساب میکنم زندگی با من اوقدرا هم بد نبوده، با بقیه رو نمیدونم. وقتی برمیگردمو پشت سرمو می بینم، می فهمم فقط و فقط هدفش این بوده بهم ثابت کنه خیلی از چیزی که خودمو میشناسم قوی ترم...درست نه سال پیش، مث همین امشب، همین ساعتا، داشت از علاقش باهام حرف میزد و آینده! از همون لحظه هایی که حس میکردم الان دیگه بعد این چی میخواد بشه؟ چی میتونه این شرایطو خراب کنه؟! حالا بعد نه سال امشب دارم آماده میشم برای سفر! سفری همراه اون و خانوادش، خانوادم... شاید اگه اون لحظه کسی نه سال آینده رو بهم نشون میداد اونقدر میخندیدم به این همه حماقت بی حد و مرز که دیوونه میشدم. میگفتم: نه...! مگه میشه؟! امکان نداره!!!اما امروز همه چی بنظرم خیلی نرماله. شاید این داستان باعث تعجب خیلیا بشه ولی واقعا حقیقت داره ک...

    ادامه مطلب
  • من آن موجم که آرامش ندارم...

  • نیلوبلاگ

    فندق خیلی دوست داشتنیهامشب بالش و پتوشو برداشته بود و دنبالم میومد همه جا تا من ببرم و بخوایونمش.طفلک نمیدونه نه حوصله دارم و نه میدونم توی اینجور شرایط باید چکار کنم! اینکه با همه بی مهریام بغل منو به همه ترجیح میده خواستنی ترش میکنه، از روز اول همینطور بود!پ.ن۱: روز دوم سفره و امروز یه دل سیر تاب بازی کردم. محشر بود ...پ.ن ۲: همه چیز ساده تر و بهتر از تصور آدمه! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • پندار که نیستی چو هستی خوش باش !

  • نیلوبلاگ

    روزی که مردمگریه نکنیدلحظه های خیلی زیادی بوده که حس کردم خوشبخت ترین ادم روی زمینم،کسی که یبار این حسو تجربه کرده باشه درد و رنج مردن براش مفهومی ندارهاز کسی کینه ای ندارممن تمام آدمای زندگیمو هم بخشیدماگه کسی گفت خدا شمارو میفرسته جهنم هم اعتماد نکنیدبهش بگید کسیو مشناسید که همه رو بخشیدهبا این حال نه مهربونترینه نه حتی بخشنده!حالا خدای شما خودش رو چطور معرفی می کنه؟بخشنده ترین؟ مهربون ترین؟ خدا؟! جهنم؟؟؟...چون عاقبت کار جهان نیستی است... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • نه تو آنی که همانی نه من آنم که تو دانی!

  • نیلوبلاگ

    همین!...پ.ن: میپرسم اگه الان میتونستی انتخاب کنی با یکی یه جای دنیا باشی چه انتخابی میکردی؟ میگه: همین الان با تو کنار یه ساحل دنج!......#پنج_صبح #خوابا_رنگ_دارن؟ #شاید_خواب_نبوده #مساله #جاده #تابوت_پنجم #نیلو #حنا #هو #ته_مرداد! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خسته از هرچی که بود...

  • نیلوبلاگ

    + از همون روزا که صبحش از خوابای دلتنگ بیدار میشی!- دلتنگ کسی؟!+ آره ... دلتنگ خودم! با اون حجم سادگی و معصومیتی که پای تموم خواسته هاش از جون و دل میجنگید و ایمان داشت میشه همه چیزو درست کرد...- این دلتنگی یعنی اگه برگردی بازم تلاش می کنی درستش کنی؟+ آره اما اگه درستش اینی که هستم باشه. :) بخوانید...

    ادامه مطلب
  • که میروم بهسوی سرنوشت...!

  • نیلوبلاگ

    هنوز انگار از کابوس دیشب بیدار نشدم. درد چشمام از سحر تا الان ادامه داره بدون اینکه گریه کرده باشم. خوابمو خوب یادمه. همه باهم داشتیم میرفتیم. توی نوبت سفارتخونه بودیم. اونا زودتر رفته بودن و مامانش پیامشو بهم رسوند که اونجا منتظرمه. ولی چرا همه جا تاریک بود . ولی چرا خوشحال نبودم. توی خوابمم حتی بازم سردرد بودم و می لرزیدم. حس میکنم احتمالا ویروسی چیزیه وگرنه طبیعی نیست این حجم از خستگیم. فقط باید چشم بندمو بزارم و استراحت کنم تا بهتر شم.پ.ن: راستی چی میشه این کابوسا میان وسط روزای خوب و پرامید زندگی؟! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • سالی که نکوست...!

  • نیلوبلاگ

    تا حالا فکر میکردم ۱۴۰۱ بدترین سال جسمی برا من بود با اون سابقا افتضاح که به اندازه کل عمرم که دفترچم پاک پاک بود، اون سال پام به دکتر و بیمارستان و اورژانس باز شد ولی ظاهرا ۱۴۰۲ قصد داره اونو رو سفید کنه. اونم از هفتمین روزش که میدونه من چقدر این عدد کوفتیو دوست داشتم. از بی خوابی و ن.ت و خواب رفتن و درد سینه ۴ صب تا اینکه از شدت درموندگی ساعت ۷ بری درمانگاه نزدیک خونه و سرم و آمپول و فرص و کوفت و نوار تا ۹ و در نهایت پیشنهاد رفتن به بیمارستان.ر که از ساعت۹/۵ تا ۳ اونجا موندن وعکس و آزمایش و سوراخ سوراخ شدن های مکرر و دوباره به بهانه نازک بودن رگهای عوضیت!!! که در نهایت هم چیزی نفهمن و سی تی مغز و ارجاع به متخصص و هزار کوفت دیگه. همه اینا درحالی که دکتر صب برای تسکین دردت یه آمپول مسکن قوی ...

    ادامه مطلب
  • خداحافظ اقا پیرمرد مهربون

  • نیلوبلاگ

    از صب درد قفسه سینم بیشتر شده و گاهی هم سرفه میکنم. دردی که با نفس کشیدن بیشتر حسش میکنم.ترس تمام وجودمو گرفته.مامان هم امروز دقیقا علائمش مث منه... و اینه که بیشتر منو میترسونه : ترس از دست دادن عزیز...

    ادامه مطلب
  • نگاه میکنم از غم به غم که بیشتر است...

  • نیلوبلاگ

    28 عدد بزرگیه نه؟- نسبت به چی؟-نسبت به سالایی که زندگی نکردیم!...

    ادامه مطلب
  • نمیدونم چشم تو الان به راهه یا که نه؟

  • نیلوبلاگ

    یه چیزایی هست ادم وقتی یادش میاد از اطرافیانش دلسرد میشه...اینکه یه جاهایی کم گذاشتن برات!مث 5 شهریور...مث 10 اسفند ...مث اول آذر...خیلی بده یه وقتایی تموم بدیهای اطرافیان به چشت بیاد!یادت بیاد......

    ادامه مطلب