
طور میشه کیفتو روز قبل توی هواپیما جا بزاری و وسایل داخلشو کم کم و یکی یکی از توی خونه پیدا کنی؟!خرافاتی نیستم ولی بیشتر ازین که شادیبخش باشه، برام ترسناکه! B L O G F A . C O M ...
ادامه مطلب
جز خانواده، بقیه آدما اکثرا بر حسب نیازشون باهات در ارتباطن نه علاقه شون! و این روز به روز پر رنگ تر میشه، و متاسفانه هرچقدر سن آدم بالاتر میره اینو بیشتر درک میکنه و تنها تر میشه......پ.ن: مثلا وقتی همه بچه هارو دور هم جمع میکنی و قرار بیرون میزاری و به منزوی ترین شکل ممکن از جمع و این حسای گذرا خودتو کنار میکشی و حوصله هیچکسیو نداری!برف/ سارا/ رامتین/ کوه/ دود/ چای/ کاپتان بلک/ ترنج/ احمد/ خسرو/ مینو/ زهرا/ مریم/ رضا/ بخوانید...
ادامه مطلب
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از ...صدای ضبطو کم میکنم... توی انجماد فکری حبس میشم.من دلم برای هیچی تنگ نشده،به جز خودم! به جز حسای مختلفی که توی شرایط تجربه میکردم و حالا به یک رکود حسی رسیدم... بارها بهش فکر کردم که چه آرزویی دارم یا چه چیزی میتونه خوشحالم کنه... بخوانید...
ادامه مطلب
یه آفتاب قشنگی از پنجره اومده و سایه گلارو انداخته وسط فرش... مینو بالای قفسش پراشو باز کرده و داره آفتاب میگیره. بعد مدتها کوچه ساکته و تنها چیزی که دوست ندارم الان اینه که پای سیستم به پایان نامه و پروژه هام فکر کنم...پاییز خیلی قشنگه، کاش تمدید می شد ...پ.ن: دلم میخواست الان وسط سر و صدای میناها، تو وکیل آباد زیر اون یه دونه درخت بلوط نشسته بودم... دلم برف میخواد! بخوانید...
ادامه مطلب
یه جایی نوشته بود: «همه ما دست کم در روایت یکنفر، هیولایی نفرت انگیزیم.» خواستم بنویسم نه! واقعا من از هیچکس نفرت ندارم و همه آدمهایی که می شناسم رو دوست دارم، ولی نتونستم. عجیبه که گاهی از کسایی متنفر میشی که حتی یک بارم از نزدیک ندیدیشون و برخوردی نداشتی. من از آدما متنفر نیستم، من از خیلی نگرشها، برخوردها، باورها، تعصب و اعتقاداته که نفرت دارم... کاش زنده باشم و روزی رو ببینم که دنیا جای قشنگتری برای زندگی همه باشه....
ادامه مطلب
هرجور که حساب میکنم زندگی با من اوقدرا هم بد نبوده، با بقیه رو نمیدونم. وقتی برمیگردمو پشت سرمو می بینم، می فهمم فقط و فقط هدفش این بوده بهم ثابت کنه خیلی از چیزی که خودمو میشناسم قوی ترم...درست نه سال پیش، مث همین امشب، همین ساعتا، داشت از علاقش باهام حرف میزد و آینده! از همون لحظه هایی که حس میکردم الان دیگه بعد این چی میخواد بشه؟ چی میتونه این شرایطو خراب کنه؟! حالا بعد نه سال امشب دارم آماده میشم برای سفر! سفری همراه اون و خانوادش، خانوادم... شاید اگه اون لحظه کسی نه سال آینده رو بهم نشون میداد اونقدر میخندیدم به این همه حماقت بی حد و مرز که دیوونه میشدم. میگفتم: نه...! مگه میشه؟! امکان نداره!!!اما امروز همه چی بنظرم خیلی نرماله. شاید این داستان باعث تعجب خیلیا بشه ولی واقعا حقیقت داره ک...
ادامه مطلب
یه چیزایی هست ادم وقتی یادش میاد از اطرافیانش دلسرد میشه...اینکه یه جاهایی کم گذاشتن برات!مث 5 شهریور...مث 10 اسفند ...مث اول آذر...خیلی بده یه وقتایی تموم بدیهای اطرافیان به چشت بیاد!یادت بیاد......
ادامه مطلب
نبودی ببینی چه ویرونه شد دل......لعنتی این شبایی که باید پیشم باشی وتا صب نیستی چقدر سخت میگذره.اونم توی جمعایی که همه میشناسنت و سراغتو میگیرن و توقع دارن باهم باشیم...حس میکنم با این کارت چقدر ترد شده و تنهاییم از همه...چقدر لازم بود باشی و نبودی!.................کی میخونه اینارو بنظرت؟...
ادامه مطلب
باید تموم شه طعا توی لحظه های دلتنگی کافیه چندثانیه به پیام های اخر نگاه کنم میپره ! قطعا روزای بهتر میرسن و کسی که درک من براش سخت نباشه خداحافظ وبلاگ هشت ساله من ❤ میرم واسه اسباب کشی...☺ ...
ادامه مطلب
حرف بزن یه جمله بگو...
ادامه مطلب
دیروز فقط اسمش جمعه بود عادلانه نیس اگه دیروز عصرو عصر جمعه یاد کنیم. چه بارون قشنگی میومد روی کوه!!! نون کشمشی گردوی...
ادامه مطلب
دیروز با نعیمه گفتیم بیا یه کار عجیب &...
ادامه مطلب
#چهارشنبه #شب_اربعین 17/8 #یاسر_ناصر #جگر #پفک #خونه عمو_ی...
ادامه مطلب
دیروزو دوست داشتم... نه بخاطر اینکه چش...
ادامه مطلب
خسته روی تختم دراز کشیدمو فکر میکنم... از صبح که رفتم حموم و حاضر شدم و رفتیم پیش دکتر.قص.پ ع.پ مامان چقدر سخت بود سوالا خسسسستم بعدش با مامان رفتیم ساندویچ خوردیم و توی پارک قدم زدیم الان مینو خسته تره سرش رو بازومه خوابیده بخوابم ...
ادامه مطلب
سه ماه؟؟؟ خدایا من نمیتونم نمیکشم خودت یکاری بکن تحملشو ندارمممم...
ادامه مطلب
سخت میگذره... سختشاید از اول اشتباه کردم شاید باید برگردم به عقب خیلی عقب تر دیروز با سردرد و بعد اون همه گریه بیدار شدم به بهونه دانشگاه زدم بیرون نعیمه زنگ زد داداش زنگ زد الی زنگ زد مامان زنگ زد... توی اتوبوس بی هوا اشکام ریخت! من! بعد چند بار زنگ زدم جواب نعیمه رو دادم گفتم دلم گرفته بیا بریم حرم واسم چادر اورد رفتیم داروخونه ژلوفن خریدم واسه سر دردم میگه لاغر تر شدی! یادم رفت نیترو بگیر...
ادامه مطلب
خب ساعت 5 و چهل دقیقه صبحه و من هنوز بیدارم تا 4 نشستم پای درد دلای م.خ که تازگی اولین عشق زندگیشو تجربه کرده. وقتی حرف میزد خوب حالشو میفهمیدم. راستش حدسی که قبلا زده بودم راجع به کسی که دوسش دلره صد در صد درست از آب در اومد. جوری که اخر این چند ساعت مذاکره گفتم امیدوارم کسی که عاشقشی همونی نباشه که من ازش بدم میاد. خندید و گفت اتفاقا فک کنم همونه. حس میکنم دارم شبیه این پیرزن مهربونا میشم که جوو...
ادامه مطلب
با دست من موهاتو می بافی! کی فکرشو میکرد بازم بشم آدم بده ی زندگی یکی؟؟؟امشب اینو میزاره اینستا منتظر میشه لایک کنم بعد چند روز نا امید میشه بعد سین شدنارو چک میکنه بعد کم کم حس میکنه از من بدش میاد سعی میکنه دل به کسی نبنده و به هیچکس دیگه فکر نکنه به نعیمه میگم دیگه داره کم کم از خودم بدم میاد میگه یکبار شکست خوردن تو زندگی هر آدمی لازمه کمک میکنه زودتر بزرگ شیم! بعد برمیگردم به خودم من چقدر بز...
ادامه مطلب
بعضی آدم ها میآیند که فقط عذابت دهند زجرت دهند و بعد با خیال راحت از ازردن تو تنهایت بگذارندیادت باشد بدون حضورشان چقدر خوشبختی را نجربه کرده ای ☺☺☺ ...
ادامه مطلب