.

متن مرتبط با «میخندی تا دنیا رنگی تازه شود» در سایت . نوشته شده است

هيچ قطاري وقتي گنجشكي را زير ميگيرد از ريل خارج نميشود...

  • نیلوبلاگ

    جایی خواندم: «همه ی ما دست کم در خیال یک نفر، هیولایی نفرت انگیزیم!» ... و فکر کردم اصلا همین «در خیال یک نفر ماندن» (فرقی نمیکند خوب یا بد!) لطف خودش را دارد... مثل ستاره ای که از بین میلیارد ها ستاره دیگر، شاید میلیون ها سال پیش مرده و هنوز در آسمان جای خودش را دارد. میدانی چه میگویم؟ «بودن» در خیال زندگان حکم زیستن دارد! این را همه آنهایی که این معادله را پیش ازین حل کرده اند، خوب می دانستند که یک بر روی بی نهایت به صفر میل می کند! به نبودن! به همین ترسیدن از مرگ! به انفجار دور از رویت! نمیدانم شاید آدولف آن وقت که مرگ ادموند برادر کوچکترش را دید، این ترس به جانش افتاد. چه به آکادمی هنرهای زیبای وین می رفت یا نمیرفت، میخواست «بماند»! اصلا تعبیر واقعی رنج همین «از یاد رفتن» است و فکر کن چه...

    ادامه مطلب
  • من که سرتاسر خموشم، مست بی اندازه نوشم، پس کجا جویم تورا؟!

  • نیلوبلاگ

    من آدم نیمه شبم! این را همه ی آنهایی که حتی کمی مرا میشناسند میدانند، چه برسد به مامان که نیمه شبی چنان دردی به جانش انداخته بودم که حاضر شد مرا از خودش جدا کند... شب خالص و ناب است! روشنی روز روح همه چیز را میگیرد و جسمش را برمیگرداند، اما شب...! مثلا همین دریا را ببین! روزها زیباست... فقط زیبا! اما دریای شب چیز دیگری است، زنده است، نفس میکشد... آدمیزاد هم همین است، انگار روحش را در قفسی زندانی کرده باشند و روزها جسمش بتواند هرجا که میخواهد برود و هرچه میخواهد باشد، اما شب رفته رفته به خودش برمیگردد و دوباره در کالبد روحش مینشیند... انسان ها در شب ناب ترند! مثل آسمان که روزها نمیتوانی بفهمی در دلش چه میگذرد؟! اما شب... مست میکند همه را و در مستی به ظاهر دیوانگیست؛ اما چه کسی میتواند بگوید آ...

    ادامه مطلب
  • که از تقدیر و حال ما در این دنیا کسی چیزی نمیداند...

  • نیلوبلاگ

    تا آینه رفتم که بگیرم خبر از ...صدای ضبطو کم میکنم... توی انجماد فکری حبس میشم.من دلم برای هیچی تنگ نشده،به جز خودم! به جز حسای مختلفی که توی شرایط تجربه میکردم و حالا به یک رکود حسی رسیدم... بارها بهش فکر کردم که چه آرزویی دارم یا چه چیزی میتونه خوشحالم کنه... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • سحر ندارد این شب تار...

  • نیلوبلاگ

    بیزارم از اون سیستمی که شرط ورود بهش دروغ و شارلاتان بازی باشه... لعنتیا من هیچ جوره نمیتونم مثل شماها باشم...! همین!...

    ادامه مطلب
  • کلاس هنر جدید استاد م.ا

  • نیلوبلاگ

    بعد ۳۱ سال تاره بفهمی همه این سالا چه مرگت بوده... نمیدونی خوشحال باشی یا ناراحت!...

    ادامه مطلب
  • ابر بی تاب بهارم روز و شب...

  • نیلوبلاگ

    جوری خستم که نگار کوه کندمگور بابای این زندگیهرچی میخواد بشهفقط بدجور دلم گرفتهبابا هم انتنو بعد یه هفته تنظیم کرد و دیگه هی صدامون نمیکنه بریم پیششمیتونم یه دل سیر فکر کنم... به همه چیبعدشم به جبران...

    ادامه مطلب
  • رود گوشه ای دور تا...

  • نیلوبلاگ

    یه نفر برام مرگ قو رو کامنت گذاشته بودیه روزایی من با این اهنگ زندگی کردم... ده سال پیش!دیروز رفته بودیم باغشون واسه باباش تولد گرفتیمنمیدونم دقیقا از کی اینقدر قوی شدمولی شدم:)...

    ادامه مطلب
  • چه بی منطق به دستات میشه عادت کرد...

  • نیلوبلاگ

    تو گوشم آهنگ خسته امیر عظیمی پلی میشه...ولی خوبم!دارم یاد میگیرم بحرانارو مدیریت کنم.یاد میگیرم زندگی از خود گذشتگی میخواد...اگرچه سه ساعت تو چت گریه کنی ولی تهش یاد میگیری قوی باشی...امروز روز شلوغیهشاید بریم ک!شب خونه م دعوتیم...هیجان زده واسه هفته بعد روزشماری میکنم!زندگی به هر شکل و شیوه ای همچنان ادامه داره...نمیخام تجربه مرگ حتی توی ذهنم مرور شه!...

    ادامه مطلب
  • که سر خستگیامو به روی سینه بگیره...یکی که دستاش قفس نیست....

  • نیلوبلاگ

    باید تموم شه طعا توی لحظه های دلتنگی کافیه چندثانیه به پیام های اخر نگاه کنم میپره ! قطعا روزای بهتر میرسن و کسی که درک من براش سخت نباشه خداحافظ وبلاگ هشت ساله من ❤ میرم واسه اسباب کشی...☺ ...

    ادامه مطلب
  • تا نگام با یک نگاه تازه درگیر نشده...

  • نیلوبلاگ

    هممممممم #آقای_خوشبخت #کارورزی #نمایشگاه #جمعه #ورک_شاپ #استادی #بیدفاع_یراحی #اقاقی_ابی #کاش_لحظه_های_رفتن... #هیس #بخند...

    ادامه مطلب
  • تو هر شهر دنیا که بارون میاد...

  • نیلوبلاگ

    دیروز فقط اسمش جمعه بود عادلانه نیس اگه دیروز عصرو عصر جمعه یاد کنیم. چه بارون قشنگی میومد روی کوه!!! نون کشمشی گردوی...

    ادامه مطلب
  • بهار از دستای من پر زد و رفت...

  • نیلوبلاگ

    خدا قشنگ روزای خوب و بدو یکی درمیون چیده... دیشب خوب بود خوب نبود شاید خوبیشو ساختیم فک کن سر کلاست تو به استادت چیزی ...

    ادامه مطلب
  • از تو آغاز شدم تا که به پایان برسم...

  • نیلوبلاگ

    #چهارشنبه #شب_اربعین 17/8 #یاسر_ناصر #جگر #پفک #خونه عمو_ی...

    ادامه مطلب
  • از یه دنیای دیگه قصه ها گفتی برام...

  • نیلوبلاگ

    دیروزو دوست داشتم... نه بخاطر اینکه چش...

    ادامه مطلب
  • که این دیوانه گر عاقل شود دیگر نمی آید...

  • نیلوبلاگ

    چه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قرار&#...

    ادامه مطلب
  • بزار بین من و تو دستای ما...

  • نیلوبلاگ

    امروز یا بهتر بگم دیروز رفتیم پیش دکتر. اس خیلی اروم شدمخیلی بعد راه رفتن و قدم زدن تو کوهسنگی و سه تا معجون و یدونه آب سیب :)) همه چی خوب بود ولی نمیدونم چرا هروقت ص.پ میاد همه چی خراب میشه گریه هام تا ساعت 12/5 شب #اعتماد اوه شت مهراد بیدار شد دلمم دوباره درد گرفته میترسم بگم بگه تو چقدر داغونی :/ ساکت می مونم . توی ماشینم این اخریا داشت اذیتم میکرد خداروشکر دوباره خوابید حوصله صدای گریه ...

    ادامه مطلب
  • مرا دریاب تا آخر...

  • نیلوبلاگ

    سخت میگذره... سختشاید از اول اشتباه کردم شاید باید برگردم به عقب خیلی عقب تر دیروز با سردرد و بعد اون همه گریه بیدار شدم به بهونه دانشگاه زدم بیرون نعیمه زنگ زد داداش زنگ زد الی زنگ زد مامان زنگ زد... توی اتوبوس بی هوا اشکام ریخت! من! بعد چند بار زنگ زدم جواب نعیمه رو دادم گفتم دلم گرفته بیا بریم حرم واسم چادر اورد رفتیم داروخونه ژلوفن خریدم واسه سر دردم میگه لاغر تر شدی! یادم رفت نیترو بگیر...

    ادامه مطلب
  • میروم تا درو کنم خود را....

  • نیلوبلاگ

    دوشنبه: #شبستان #نیوشا #اب انار # پانتومیم امشب؛ #جوادالائمه #پاپیون #فال8 #غارتنهایی هیسسسسس...

    ادامه مطلب
  • توی دنیای دوست نداشتنی بهترین دوست دشمنت باشد....

  • نیلوبلاگ

    حالم بده از کابوس با جیغ خودم بیدار شدمبدنم بیحسه هنو چقدر ترسیدم از مار مارسفید فشارش رو بدن و دستام کاش یکی بیدارم میکرد لعنتی میدونستم خوابه #بیحس #تولدم #ببخش بازم شیرینی گل و مامان ...

    ادامه مطلب
  • دست در حلقه ی آ ن زلف دوتا نتوان کرد...

  • نیلوبلاگ

    خسسسسستم در حدی که سالی یبار اینجوری میشی. این کلاسای سر صبح تا شیش یا هشت شب پدرمو در اوردن و بشدت انرژی دارم.... دیروز خوب بود... بعد رفتن مهسا ک شب پیشم مونده بود رفتم کلاس و پارک با ناهید و از اونجا هم توی راه ا.ص و مهشید اینارو خیلی اتفاقی تو خیابون دیدم و نهار پیتزا و عصرم که با نرگس قرار داشتیم و درمورد دفتر کارش و ایده ها و پوستری که لازم داشت براش طراحی کنم صحبت کردیم و یه جعبه شوکولات برام اورده بود. و در نهایت دیشب داشتم چت میکردم با بچه ها که خیلی اتفاقی خوابم برد. امروزم خوب ک نه عالی بود. از پیشنهاد کاری که استادم بهم داد گرفته تا تصویرسازی اهنگ دال و هوس قهوه توی روز ابری و کافه دانژه و کوه و ماهی که این شبا از همیشه بزرگتره.... بعدا مفصلا میگم چی شد فعلا نکشتم که تاریخ اصلیش ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد doost | دست در حلقه ی آن زلف دوتا نتوان کرد | دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد دنگ شو |