
درد درد درداولین شب بعد بیمارستانزندگی برایم پیراهن گشادی شدهکه دکمه هایش را اشتباه بسته باشندباید به حمام برومو پیراهنم را عوض کنباید خودم را از تنم در بیاورم...#زخم B L O G F A . C O M ...
ادامه مطلب
سکوت چیز عجیبی ست! به ظاهر خالیست... «هیچ» است... اما حیات بخش است! شبیه هوا یا شبیه آب... ذاتش همین است؛ تا به چیزی آلوده نمیشود، حقیقتی ست که به چشم نمیآید... سکوت فاصله است! و خیلی چیزها در فاصله بهترند؛ مثل خاطرات! مثل کلمات! مثل خورشید! مثل همین ابر بالای کوه! یا اصلا مثل همین آدمها...! مثل من... بخوانید...
ادامه مطلب
جایی خواندم: «همه ی ما دست کم در خیال یک نفر، هیولایی نفرت انگیزیم!» ... و فکر کردم اصلا همین «در خیال یک نفر ماندن» (فرقی نمیکند خوب یا بد!) لطف خودش را دارد... مثل ستاره ای که از بین میلیارد ها ستاره دیگر، شاید میلیون ها سال پیش مرده و هنوز در آسمان جای خودش را دارد. میدانی چه میگویم؟ «بودن» در خیال زندگان حکم زیستن دارد! این را همه آنهایی که این معادله را پیش ازین حل کرده اند، خوب می دانستند که یک بر روی بی نهایت به صفر میل می کند! به نبودن! به همین ترسیدن از مرگ! به انفجار دور از رویت! نمیدانم شاید آدولف آن وقت که مرگ ادموند برادر کوچکترش را دید، این ترس به جانش افتاد. چه به آکادمی هنرهای زیبای وین می رفت یا نمیرفت، میخواست «بماند»! اصلا تعبیر واقعی رنج همین «از یاد رفتن» است و فکر کن چه...
ادامه مطلب
شبیه کسی که در خواب می میرد، تنها بودم! نیمه شب بود و درد مثل مار بزرگ و گرسنه ای تمام جانم را می بلعید... خوب یادم هست، شاید سه یا چهار ساله بودم؛ در خیالم عینک زدن فقط برای آقاجانم، مدرسه رفتن فقط برای برادرهایم و قوی بودن فقط برای بابا بود، اما مردن فقط برای بی بی جان! که مامان عکس هایش را نشانم میداد و میگفت وقتی تو به دنیا نیامده بودی مرد... مردن! خوب یادم است، هروقت حرف از مردن میشد مادرجان لبش را می گزید و میگفت فاتحه ای بخوانید و حرفش را نزنید، شگون ندارد! نمیگذاشت خانه بوی مرگ بگیرد. خانه شان همیشه بوی زندگی میداد، بوی سبزی تازه! خانه ای پر از اتاق و پنجره! توی کوچهای پر از درخت توت و اقاقیای کهن سال بود. بهار ها کافی بود پنجره را باز کنی تا دستت به شکوفه ها برسد؛ همانقدر نزدیک! مث...
ادامه مطلب
دیروز ر.ف اومد اینجا. و من طبق عادت لال میشم از همه حرفایی که مث موریانه توی سرمه. شعر ایمان سر زبونم هی میچرخه: دستم اما واسه رفتن زیر سنگه این شبا... یاد نون.عین میفتم و روزی که گفت دارم میرم ایمانو ببینم توام باهامون بیا. یاد خبر رفتنش! اینکه تا سالها فکر میکردم تصادف بوده اما... و باز یاد نون.عین میفتم که روزای سختم کنارم بود و باز یاد تمام کارهایی که...و تاریکی چه نعمت عجیبی ست اما چقدر کلید در قفل در بچرخانم و قدم بگذارم به خانه های تاریک؟!من غلام خانه های روشنم!!! بخوانید...
ادامه مطلب
داشتم جواب کامنتمو میدادم، نوشتم: همینطور که گاهی کامنت یا پست قبلی خودمونو فراموش میکنیم، دو روز دیگه دنیا هم یادش نمیاد ما کی بودیم، چکار کردیم و چی گفتیم... پس بیخیال! خوش باش! بعد به خودم میام و میفهمم زمان زیادیه که خیره موندم با گوشه سقف! ما آدما توی حرفامون خیلی بهتریم، کاش زندگی فقط همین جمله ها بود...پ.ن۱: دلم میخواد مث اون شبایی که خسته و گیج از کلاسای دانشگاه قبل رفتن به خوابگاه، پناه ببرم به اون گوشه دنج آرامگاه خیام، آقای کافه چی یه استکان کمر باریک چای نبات بیاره، شاملو دکلمه کنه و شجریان بخونه که: خوش باش دمی که زندگانی اینست...پ.ن۲: امروز بعد چهارماه رفتم پیش دکتر.الف که تقریبا توی تخصص خودش بهترین دکتر شهره و هیئت علمی دانشگاه. بحث آشنایی با دکتر.ر شد که توی حرفاش گفت هم دور...
ادامه مطلب
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از ...صدای ضبطو کم میکنم... توی انجماد فکری حبس میشم.من دلم برای هیچی تنگ نشده،به جز خودم! به جز حسای مختلفی که توی شرایط تجربه میکردم و حالا به یک رکود حسی رسیدم... بارها بهش فکر کردم که چه آرزویی دارم یا چه چیزی میتونه خوشحالم کنه... بخوانید...
ادامه مطلب
همینطور که لیوان چایی توی دستش بود سرشو از پشت مانیتورش بالاتر آورد و پرسید: راستی قضیه ژینا رو شنیدی؟! کل اینترنت پر شده از عکسای اون و شادمهر... بیچاره زنش!خندیدم و گفتم: خب هر آدمی یه گذشته ای داره دیگه، حالا چیشده بعد این همه ساااال همه افتادن دنبال ماجرایی که مال بیست سال پیش بوده؟! اصلا کسی چه میدونه واقعا الان اونا چه حسی دارن؟ اصلا چه اهمیتی داره؟!کج شد و لم داد روی دسته صندلیش و زل زد به پنجره: آخه میدونی؟ میگن اگه آدم یه روزی عاشق شه تا اخر عمر هرجا اسمشو بشنوه تن و بدنش میلرزه، حالا فکر کن... فکر کن هرجا میری اسم و صدا و آهنگای اونو بشنوی... آدم دیوو...پریدم تو حرفش: بس کن ریحانه ... چه حوصله ای داری به این چیزا فکر میکنی! اصلا مگه تو چندبار تا حالا عاشق شدی؟! چند بار رفته؟ چی مید...
ادامه مطلب
فندق خیلی دوست داشتنیهامشب بالش و پتوشو برداشته بود و دنبالم میومد همه جا تا من ببرم و بخوایونمش.طفلک نمیدونه نه حوصله دارم و نه میدونم توی اینجور شرایط باید چکار کنم! اینکه با همه بی مهریام بغل منو به همه ترجیح میده خواستنی ترش میکنه، از روز اول همینطور بود!پ.ن۱: روز دوم سفره و امروز یه دل سیر تاب بازی کردم. محشر بود ...پ.ن ۲: همه چیز ساده تر و بهتر از تصور آدمه! بخوانید...
ادامه مطلب
همین!...پ.ن: میپرسم اگه الان میتونستی انتخاب کنی با یکی یه جای دنیا باشی چه انتخابی میکردی؟ میگه: همین الان با تو کنار یه ساحل دنج!......#پنج_صبح #خوابا_رنگ_دارن؟ #شاید_خواب_نبوده #مساله #جاده #تابوت_پنجم #نیلو #حنا #هو #ته_مرداد! بخوانید...
ادامه مطلب
اصلا کی گفته غروب جمعه دلگیره؟ خیلیم قشنگه! اگه ازم بپرسن میگم جمعه روز خود خود خود آدمه! واسه همینه که کسی دلش نمیخواد بره سر کار یا مدرسه و دانشگاه و ... از دیروز یه حس سبکی و پرواز دارم. نه اینکه هیچ کار و دغدغه ای نباشه. ولی حس میکنم خیلی وقته دلتنگ خودمم...نه ... جمعه روز دلتنگی نیست... روز درونگراییه. (اینجوری بهتر شد!) انگار همه غمای دنیا و گرفتاریا یهو محو میشن و تو می مونی و خودت! وقتشه برم جلوی آینه و یه دستی به قیافه پریشونم بکشم و بزنم بیرون... وقتشه باز پیاده بزنم تو خیابونا. خیلی خوبه که خیابونا جمعه ها اینقدر خلوتن.دور شدن ارزش هر چیزی رو بیشتر میکنه؛ فرقی نداره اون چیز یه آدم باشه یا یک اتود قدیمی که سالها گمش کرده بودی یا حتی یه خاطره!میرم یکم خودمو پیدا کنم... ...
ادامه مطلب
تو گوشم آهنگ خسته امیر عظیمی پلی میشه...ولی خوبم!دارم یاد میگیرم بحرانارو مدیریت کنم.یاد میگیرم زندگی از خود گذشتگی میخواد...اگرچه سه ساعت تو چت گریه کنی ولی تهش یاد میگیری قوی باشی...امروز روز شلوغیهشاید بریم ک!شب خونه م دعوتیم...هیجان زده واسه هفته بعد روزشماری میکنم!زندگی به هر شکل و شیوه ای همچنان ادامه داره...نمیخام تجربه مرگ حتی توی ذهنم مرور شه!...
ادامه مطلب
باید تموم شه طعا توی لحظه های دلتنگی کافیه چندثانیه به پیام های اخر نگاه کنم میپره ! قطعا روزای بهتر میرسن و کسی که درک من براش سخت نباشه خداحافظ وبلاگ هشت ساله من ❤ میرم واسه اسباب کشی...☺ ...
ادامه مطلب
از بهترین هدیه هایی بود که گرفتم... دلم رفت براش! کتاب شاملو خدایا خودت مراقبمون باش خیلی خیلی خیلی سخته کمکمون کن تورو داریم...
ادامه مطلب
هممممممم #آقای_خوشبخت #کارورزی #نمایشگاه #جمعه #ورک_شاپ #استادی #بیدفاع_یراحی #اقاقی_ابی #کاش_لحظه_های_رفتن... #هیس #بخند...
ادامه مطلب
پریشب رسیدم مشهد. اعتراف میکنم وقتی مینو رو دیدم خیلی حالم بهتر شد ولی خوب خوب نشدم. دیروز رفتم نمایشگاه کتاب با م.خ...
ادامه مطلب
حالم خوب نیس فکرم درگیره دلم میخواد گریه کنم از درون دارم خورد میشم از درون دارم میریزم کسی ک ایم وقت صبح... کاش میشد ...
ادامه مطلب
خدا قشنگ روزای خوب و بدو یکی درمیون چیده... دیشب خوب بود خوب نبود شاید خوبیشو ساختیم فک کن سر کلاست تو به استادت چیزی ...
ادامه مطلب
چه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قرار...
ادامه مطلب
زاستی یادم رفت بگم دیشب تنها پاپیون ...
ادامه مطلب