.

متن مرتبط با «یه شب که مثل مرثیه خیمه زده رو باورم» در سایت . نوشته شده است

بوی موهات زیر بارون ❤️

  • نیلوبلاگ

    هوا بارونیه و بازم آهنگ «صدای بارون» ستار توی گوشم تکرار میشه... یاد روز تشییع جنازه «ب» میفتم که نم بارون میومد. توی راه توی ماشین این آهنگو میشنیدیم و انگار دقیقا اون آهنگ مخصوص همون روز و همون جا بود‌. آسمون مثل همین الان خاکستری قرمز بود. انگار از بغض داشت خفه میشد اما نمیتونست به اندازه ابراش بباره... سبک نمی شد!پ.ن: یه کانال تلگرام ساختم که فقط چندتا از دوستام اونجا هستن و گه گاهی یه چیزی مینویسم یا آهنگی میزارم. B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • شبی خوش است...

  • نیلوبلاگ

    بمونه یادگار از دیشب که یکی از بهترین شبای امسالم بود.#مینو_و_آقای_میم#فوتبال_دستی#جاسوس#خنده_های_از_ته_دل#هم_وزن B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • خدا کنه که خوابم ببره!

  • نیلوبلاگ

    طور می‌شه کیفتو روز قبل توی هواپیما جا بزاری و وسایل داخلشو کم کم و یکی یکی از توی خونه پیدا کنی؟!خرافاتی نیستم ولی بیشتر ازین که شادی‌بخش باشه، برام ترسناکه! B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • من که در گریزم از من!

  • نیلوبلاگ

    سکوت چیز عجیبی ست! به ظاهر خالیست... «هیچ» است... اما حیات بخش است! شبیه هوا یا شبیه آب... ذاتش همین است؛ تا به چیزی آلوده نمیشود، حقیقتی ست که به چشم نمیآید... سکوت فاصله است! و خیلی چیزها در فاصله بهترند؛ مثل خاطرات! مثل کلمات! مثل خورشید! مثل همین ابر بالای کوه! یا اصلا مثل همین آدمها...! مثل من... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خسته از هرچی که هست...

  • نیلوبلاگ

    این شبای سخت تا صبح توی بیمارستان هم میگذره. مث همه روزای خوبی که گذشتن و تو نبودی! مثل همه ی جمع های شاد تا صبح بگو و بخند و برقص! مثل همه شبای درد و کترولاک و دیازپام! مثل ای بابا دو روز دنیا که ارزش این همه مصیبتو نداره! مثل وقتی دنیات میشه یه کوله پشتی برا رفتن... مثل سیگار بعد قهوه! مثل بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود... مثل صدای ضربان قلب خودت رو از جای دیگه شنیدن... مثل سفیدی کج سر ناخنت که کوتاهش کردی. مث بوسیدن دستش با یه آهنگ شاد فرامرز! مث جاده بدون مقصد و همسفر... مث وقتی دلت میخواد بزاری بری... دور دور دور... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • گروهی برآنند کین مرغ شیدا/ کجا عاشقی کرد؟! آن جا...

  • نیلوبلاگ

    شبیه کسی که در خواب می میرد، تنها بودم! نیمه شب بود و درد مثل مار بزرگ و گرسنه ای تمام جانم را می بلعید... خوب یادم هست، شاید سه یا چهار ساله بودم؛ در خیالم عینک زدن فقط برای آقاجانم، مدرسه رفتن فقط برای برادرهایم و قوی بودن فقط برای بابا بود، اما مردن فقط برای بی بی جان! که مامان عکس هایش را نشانم میداد و میگفت وقتی تو به دنیا نیامده بودی مرد... مردن! خوب یادم است، هروقت حرف از مردن میشد مادرجان لبش را می گزید و میگفت فاتحه ای بخوانید و حرفش را نزنید، شگون ندارد! نمیگذاشت خانه بوی مرگ بگیرد. خانه شان همیشه بوی زندگی میداد، بوی سبزی تازه! خانه ای پر از اتاق و پنجره! توی کوچهای پر از درخت توت و اقاقیای کهن سال بود. بهار ها کافی بود پنجره را باز کنی تا دستت به شکوفه ها برسد؛ همانقدر نزدیک! مث...

    ادامه مطلب
  • من که سرتاسر خموشم، مست بی اندازه نوشم، پس کجا جویم تورا؟!

  • نیلوبلاگ

    من آدم نیمه شبم! این را همه ی آنهایی که حتی کمی مرا میشناسند میدانند، چه برسد به مامان که نیمه شبی چنان دردی به جانش انداخته بودم که حاضر شد مرا از خودش جدا کند... شب خالص و ناب است! روشنی روز روح همه چیز را میگیرد و جسمش را برمیگرداند، اما شب...! مثلا همین دریا را ببین! روزها زیباست... فقط زیبا! اما دریای شب چیز دیگری است، زنده است، نفس میکشد... آدمیزاد هم همین است، انگار روحش را در قفسی زندانی کرده باشند و روزها جسمش بتواند هرجا که میخواهد برود و هرچه میخواهد باشد، اما شب رفته رفته به خودش برمیگردد و دوباره در کالبد روحش مینشیند... انسان ها در شب ناب ترند! مثل آسمان که روزها نمیتوانی بفهمی در دلش چه میگذرد؟! اما شب... مست میکند همه را و در مستی به ظاهر دیوانگیست؛ اما چه کسی میتواند بگوید آ...

    ادامه مطلب
  • به ما که خسته ایم بگو خونه باهار کدوم وره؟!

  • نیلوبلاگ

    دیروز ر.ف آمده بود اینجا. چمیدانم لابد آمده بود به رسم ادب احوالی بپرسد. اما مگر احوال آدمها را توی نبض یا نفس هایشان می نویسند؟! شاید هم مینویسند. عین میگفت: نمیتوانی دروغ بگویی، وقتی میخواهی دروغ بگویی یا چیزی را پنهان گنی چشمانت یک جوری می شود. پرسیدم چجوری؟! -نمیدانم، یک حالت عجیبی... دروغگوی خوبی نیستی... یا همین چند هفته پیش سرم درد میکرد و چشمهایم را بسته بودم، پرسیده بود:خوبی؟! گفتم:خوبم. گفت باز که دروغ میگویی...! گفتم: لابد بازم چشمام دارن دروغ میگن! گفت نه... وقتی درد داری لب هات یک حالتی میشوند... خندیدم و گفتم چه حالتی؟! گفت فشرده! انگار چیزی را پشتشان حبس کرده ای...! راستش از همین هم میترسیدم، از همان روز که باران میآمد و برای مادرجان بارون بارووونه میخواندیم و او می خندید، مام...

    ادامه مطلب
  • و هی دروغ بگویم که زندگی این است...

  • نیلوبلاگ

    دیروز ر.ف اومد اینجا. و من طبق عادت لال میشم از همه حرفایی که مث موریانه توی سرمه. شعر ایمان سر زبونم هی میچرخه: دستم اما واسه رفتن زیر سنگه این شبا... یاد نون.عین میفتم و روزی که گفت دارم میرم ایمانو ببینم توام باهامون بیا. یاد خبر رفتنش! اینکه تا سالها فکر میکردم تصادف بوده اما... و باز یاد نون.عین میفتم که روزای سختم کنارم بود و باز یاد تمام کارهایی که...و تاریکی چه نعمت عجیبی ست اما چقدر کلید در قفل در بچرخانم و قدم بگذارم به خانه های تاریک؟!من غلام خانه های روشنم!!! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • برای روز میلادم اگر تو...

  • نیلوبلاگ

    همه چیز از سحر لعنتی 10 اردیبهشت شرو شد. ازون سردرد شدیدی که باعث شد از خواب بپرم. هیچ کس جز خودم نمیدونه این هشت روز چی بهم گذشت... شاید یه جاهاییشو خودمم درست ندونم. هنوزم حال خوبی ندارم. اما حداقل خوشحالک که امشب با اصرار زیادم تونستم برگردم خونه و اونجا نمونم. شاید یه نشونه بود که نظرمو راجع به خیلی از تصمیمام تغییر بدم. اونی که اونجا بود مریم 32 ساله نبود! یه پیرزن ۸۰ ساله تنهای تنها بود...پن.: داخوشیم به آدمایی که فکر میکنیم قراره همیشه باشن اما در نهایت توی بدترین شرایط میفهمیم که ما هیچ کسی رو جز خودمون نداریم! هیچ کس...نباید بیشتر ازین بنویسم ولی یادم بمونه یه روز این عمیق ترین غم رو، این حجم تهی که قسمتی ازم شده رو با کلمات پر کنم. پن: #تراژدی_یک_تولد! #۱۷غم_انگیز #لوبل #هیچ! ...

    ادامه مطلب
  • نمیدونه کسی چه سخته موندن مث برگ روی شاخه ی تکیده...

  • نیلوبلاگ

    چند دقیقه پیش نخود تماس گرفت و خبر خواهر شدنشو بهم داد. توی حالت عادی باید ذوق میکردم و جیغ و خوشحالی و تبریک اما حقیقتا به زحمت تونستم کمی تظاهر کنم به چیزی که نبود. با وجودی که هنوزم اعتقاد دارم اضافه کردن موجود معصوم و بی اختیاری به این جبر تاریخ و جغرافیا ظلم بزرگی محساب میشه اما میتونستم توی دلم این حسو با تسلی اینکه میم-میم شاید بهترین مامان و بابای برای اون کوچولو باشن آروم کنم و بدون انتقال حس بدی که داشتم، بهشون تبریک بگم.پ.ن: سفر ۲۱ فروردین به تهران، دیدن ب.ص و ع.خ توی باغ هنر، تئاتر آن برد و دیدن ح.ح توی تئاتر شهر ، پنجره هتل، خیابون گردیای تجریش و خونه نیما و جلال، همخوانی با نوازنده های جلوی باغ فردوس توی هوای بارونی، صبحونه ها و املت توی کافه ها، سعدآباد بزرگ و موزه هنرهای زیبا...

    ادامه مطلب
  • به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم!

  • نیلوبلاگ

    عشق معصومیت میاره یا رهایی؟!امشب با بچه ها دور هم جمع شده بودیم، میم.خ از روابط عاشقانه جدیدش و حسایی که تجربه میکنه صحبت میکرد. از لذت رهایی و شوق همآغوشی و امید و بوسه... حرفهاش برای من خیلی غریب بود. عشقی که من سالهای دور تجربه کرده بودم شبیه برداشت هیچ کدوم از آدمهای اونجا نبود... عاشق شدن بدون هیچ آغوش و بوسه و یا حتی تماسی! رهایی بود یا اسارت؟! ترس آلوده شدن عشق به هوس یا لذت رها شدن در عشق؟ کدوم با ارزش تره؟! تصور اینکه از چه لذت هایی محروم بودم یا احتیاط توی رابطه؟! کی میتونه بگه کدومش درست تره؟! کدومش اشتباهه؟!و نهایتا اینکه سالها بعد جای زخمهای مانده درد بیشتری داره یا حسرت آغوش های جدامانده؟! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • که از تقدیر و حال ما در این دنیا کسی چیزی نمیداند...

  • نیلوبلاگ

    تا آینه رفتم که بگیرم خبر از ...صدای ضبطو کم میکنم... توی انجماد فکری حبس میشم.من دلم برای هیچی تنگ نشده،به جز خودم! به جز حسای مختلفی که توی شرایط تجربه میکردم و حالا به یک رکود حسی رسیدم... بارها بهش فکر کردم که چه آرزویی دارم یا چه چیزی میتونه خوشحالم کنه... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار...

  • نیلوبلاگ

    همینطور که لیوان چایی توی دستش بود سرشو از پشت مانیتورش بالاتر آورد و پرسید: راستی قضیه ژینا رو شنیدی؟! کل اینترنت پر شده از عکسای اون و شادمهر... بیچاره زنش!خندیدم و گفتم: خب هر آدمی یه گذشته ای داره دیگه، حالا چیشده بعد این همه ساااال همه افتادن دنبال ماجرایی که مال بیست سال پیش بوده؟! اصلا کسی چه میدونه واقعا الان اونا چه حسی دارن؟ اصلا چه اهمیتی داره؟!کج شد و لم داد روی دسته صندلیش و زل زد به پنجره: آخه میدونی؟ میگن اگه آدم یه روزی عاشق شه تا اخر عمر هرجا اسمشو بشنوه تن و بدنش میلرزه، حالا فکر کن... فکر کن هرجا میری اسم و صدا و آهنگای اونو بشنوی... آدم دیوو...پریدم تو حرفش: بس کن ریحانه ... چه حوصله ای داری به این چیزا فکر میکنی! اصلا مگه تو چندبار تا حالا عاشق شدی؟! چند بار رفته؟ چی مید...

    ادامه مطلب
  • قاصد روزان ابری...

  • نیلوبلاگ

    دیروز برگشتم و هنوز خستگی سفر توی تنمه. اما هنوزم چشمامو که میبندم خودمو توی هوای بارونی توی خیابونا و کافه های رشت تصور میکنم. هنوزم صدای مرغای دریایی که هجوم آورده بودن تا بهشون غذا بدم و بالای سرم میچرخیدن توی سرمه. هنوزم انگار کنار اون پنجره رو به دریای هتل نشستم و بارون همه درختارو سبزتر کرده... هنوزم وقتی یادم میاد که کنار آرامگاه ابتهاج داشتم عکس میگرفتم و یه گربه پرید روی پام و سرشو توی بارونیم قایم کرد و بلافاصله خوابید، ناخودآگاه لبخند میاد روی لبم... انگار سالها با من زندگی کرده بود. آقایی که داشت ازخانومش عکس میگرفت با دیدنش خندید و گفت گربه ها خیلی می فهمن... راستی چطوری دلم اومد برم از اونجا؟! دلم چای خوردن توی فنجون و نعلبکی قدیمی توی هوای سر غروب وسط میدون شهرداری رو خواست. د...

    ادامه مطلب
  • بکش این خاطره رو که قصد خودکشی نداره...

  • نیلوبلاگ

    به حرف حافظ کنم که میگه:خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت استیا به حرف سعدی که میگه:به راه بادیه رفتن به از نشستن باطلوگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم؟؟؟!پ.ن: شهر دیوونه خواجه امیریپ.ن۲: یادم بمونه خانومی رو که تا بعد مرگ رفته بود و برگشته بود و یکسال سخت ترین شرایط و بیماری هارو تحمل کرده بود اما هنوزم امیدوار و خنده رو و مهربون بود. آرزوهای خوبشو یادم بمونه...پ.ن۳: خرسای گریزلی یقه بسته نفرت انگیز صبحم یادم می مونه! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل...

  • نیلوبلاگ

    وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم... سعدی جان حجتو تمام میکنه. باید رفت و رفتو رفت...! ...

    ادامه مطلب
  • تو این غربتی که هستم...

  • نیلوبلاگ

    داشتم به این فکر میکردم که سین.کاف و سین.نون هرکدوم توی یه دوره زمانی صمیمی ترین دوستای من بودن و تقریبا هفته ای چند روز باهم بودیم. چی شد که الان حتی دلتنگشونم نمی شم؟!در جوابش فقط به نقطه اشتراک هردوشون رسیدم: آدمهای جذاب ولی مودی و هیجانی! حقیقتا ادامه رابطه با این سبک آدما برام هیچ جذابیتی نداره! تا اونجا که جدیدا حوصله نون.جیم که خیلی دوسش داشتم رو هم ندارم چون به نظر من دیگه اون آدم درونگرای سابق نیست... نمیدونم خوبه یا بد، ولی خسته تر از اونم که به چیزی که نیست تظاهر کنم. همین دیگه!#نیشابور #خیام_جان #صفویه #سه_یا_چهار_تخت #عروسی #نانامو #ارغوان بخوانید...

    ادامه مطلب
  • مثل عزیزم نبی زاده!

  • نیلوبلاگ

    از کابوس دیشب تا دردای امروز عصر سخت گذشت. خیلی سخت! ...

    ادامه مطلب
  • یه بیت از سیاوش قمیشی رو خودت اینجا بزار...

  • نیلوبلاگ

    یه آفتاب قشنگی از پنجره اومده و سایه گلارو انداخته وسط فرش... مینو بالای قفسش پراشو باز کرده و داره آفتاب میگیره. بعد مدتها کوچه ساکته و تنها چیزی که دوست ندارم الان اینه که پای سیستم به پایان نامه و پروژه هام فکر کنم...پاییز خیلی قشنگه، کاش تمدید می شد ...پ.ن: دلم میخواست الان وسط سر و صدای میناها، تو وکیل آباد زیر اون یه دونه درخت بلوط نشسته بودم... دلم برف میخواد! بخوانید...

    ادامه مطلب