.

متن مرتبط با «این دیگه واقعا غم انگیزه هیچی قلبت رو مبتلا نکنه» در سایت . نوشته شده است

بوی موهات زیر بارون ❤️

  • نیلوبلاگ

    هوا بارونیه و بازم آهنگ «صدای بارون» ستار توی گوشم تکرار میشه... یاد روز تشییع جنازه «ب» میفتم که نم بارون میومد. توی راه توی ماشین این آهنگو میشنیدیم و انگار دقیقا اون آهنگ مخصوص همون روز و همون جا بود‌. آسمون مثل همین الان خاکستری قرمز بود. انگار از بغض داشت خفه میشد اما نمیتونست به اندازه ابراش بباره... سبک نمی شد!پ.ن: یه کانال تلگرام ساختم که فقط چندتا از دوستام اونجا هستن و گه گاهی یه چیزی مینویسم یا آهنگی میزارم. B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...

  • نیلوبلاگ

    از ۱۸ شهریور تا ۷ مهرزندگی دوباره... B L O G F A . C O M ...

    ادامه مطلب
  • گروهی برآنند کین مرغ شیدا/ کجا عاشقی کرد؟! آن جا...

  • نیلوبلاگ

    شبیه کسی که در خواب می میرد، تنها بودم! نیمه شب بود و درد مثل مار بزرگ و گرسنه ای تمام جانم را می بلعید... خوب یادم هست، شاید سه یا چهار ساله بودم؛ در خیالم عینک زدن فقط برای آقاجانم، مدرسه رفتن فقط برای برادرهایم و قوی بودن فقط برای بابا بود، اما مردن فقط برای بی بی جان! که مامان عکس هایش را نشانم میداد و میگفت وقتی تو به دنیا نیامده بودی مرد... مردن! خوب یادم است، هروقت حرف از مردن میشد مادرجان لبش را می گزید و میگفت فاتحه ای بخوانید و حرفش را نزنید، شگون ندارد! نمیگذاشت خانه بوی مرگ بگیرد. خانه شان همیشه بوی زندگی میداد، بوی سبزی تازه! خانه ای پر از اتاق و پنجره! توی کوچهای پر از درخت توت و اقاقیای کهن سال بود. بهار ها کافی بود پنجره را باز کنی تا دستت به شکوفه ها برسد؛ همانقدر نزدیک! مث...

    ادامه مطلب
  • و هی دروغ بگویم که زندگی این است...

  • نیلوبلاگ

    دیروز ر.ف اومد اینجا. و من طبق عادت لال میشم از همه حرفایی که مث موریانه توی سرمه. شعر ایمان سر زبونم هی میچرخه: دستم اما واسه رفتن زیر سنگه این شبا... یاد نون.عین میفتم و روزی که گفت دارم میرم ایمانو ببینم توام باهامون بیا. یاد خبر رفتنش! اینکه تا سالها فکر میکردم تصادف بوده اما... و باز یاد نون.عین میفتم که روزای سختم کنارم بود و باز یاد تمام کارهایی که...و تاریکی چه نعمت عجیبی ست اما چقدر کلید در قفل در بچرخانم و قدم بگذارم به خانه های تاریک؟!من غلام خانه های روشنم!!! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • برای روز میلادم اگر تو...

  • نیلوبلاگ

    همه چیز از سحر لعنتی 10 اردیبهشت شرو شد. ازون سردرد شدیدی که باعث شد از خواب بپرم. هیچ کس جز خودم نمیدونه این هشت روز چی بهم گذشت... شاید یه جاهاییشو خودمم درست ندونم. هنوزم حال خوبی ندارم. اما حداقل خوشحالک که امشب با اصرار زیادم تونستم برگردم خونه و اونجا نمونم. شاید یه نشونه بود که نظرمو راجع به خیلی از تصمیمام تغییر بدم. اونی که اونجا بود مریم 32 ساله نبود! یه پیرزن ۸۰ ساله تنهای تنها بود...پن.: داخوشیم به آدمایی که فکر میکنیم قراره همیشه باشن اما در نهایت توی بدترین شرایط میفهمیم که ما هیچ کسی رو جز خودمون نداریم! هیچ کس...نباید بیشتر ازین بنویسم ولی یادم بمونه یه روز این عمیق ترین غم رو، این حجم تهی که قسمتی ازم شده رو با کلمات پر کنم. پن: #تراژدی_یک_تولد! #۱۷غم_انگیز #لوبل #هیچ! ...

    ادامه مطلب
  • نمیدونه کسی چه سخته موندن مث برگ روی شاخه ی تکیده...

  • نیلوبلاگ

    چند دقیقه پیش نخود تماس گرفت و خبر خواهر شدنشو بهم داد. توی حالت عادی باید ذوق میکردم و جیغ و خوشحالی و تبریک اما حقیقتا به زحمت تونستم کمی تظاهر کنم به چیزی که نبود. با وجودی که هنوزم اعتقاد دارم اضافه کردن موجود معصوم و بی اختیاری به این جبر تاریخ و جغرافیا ظلم بزرگی محساب میشه اما میتونستم توی دلم این حسو با تسلی اینکه میم-میم شاید بهترین مامان و بابای برای اون کوچولو باشن آروم کنم و بدون انتقال حس بدی که داشتم، بهشون تبریک بگم.پ.ن: سفر ۲۱ فروردین به تهران، دیدن ب.ص و ع.خ توی باغ هنر، تئاتر آن برد و دیدن ح.ح توی تئاتر شهر ، پنجره هتل، خیابون گردیای تجریش و خونه نیما و جلال، همخوانی با نوازنده های جلوی باغ فردوس توی هوای بارونی، صبحونه ها و املت توی کافه ها، سعدآباد بزرگ و موزه هنرهای زیبا...

    ادامه مطلب
  • که از تقدیر و حال ما در این دنیا کسی چیزی نمیداند...

  • نیلوبلاگ

    تا آینه رفتم که بگیرم خبر از ...صدای ضبطو کم میکنم... توی انجماد فکری حبس میشم.من دلم برای هیچی تنگ نشده،به جز خودم! به جز حسای مختلفی که توی شرایط تجربه میکردم و حالا به یک رکود حسی رسیدم... بارها بهش فکر کردم که چه آرزویی دارم یا چه چیزی میتونه خوشحالم کنه... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار...

  • نیلوبلاگ

    همینطور که لیوان چایی توی دستش بود سرشو از پشت مانیتورش بالاتر آورد و پرسید: راستی قضیه ژینا رو شنیدی؟! کل اینترنت پر شده از عکسای اون و شادمهر... بیچاره زنش!خندیدم و گفتم: خب هر آدمی یه گذشته ای داره دیگه، حالا چیشده بعد این همه ساااال همه افتادن دنبال ماجرایی که مال بیست سال پیش بوده؟! اصلا کسی چه میدونه واقعا الان اونا چه حسی دارن؟ اصلا چه اهمیتی داره؟!کج شد و لم داد روی دسته صندلیش و زل زد به پنجره: آخه میدونی؟ میگن اگه آدم یه روزی عاشق شه تا اخر عمر هرجا اسمشو بشنوه تن و بدنش میلرزه، حالا فکر کن... فکر کن هرجا میری اسم و صدا و آهنگای اونو بشنوی... آدم دیوو...پریدم تو حرفش: بس کن ریحانه ... چه حوصله ای داری به این چیزا فکر میکنی! اصلا مگه تو چندبار تا حالا عاشق شدی؟! چند بار رفته؟ چی مید...

    ادامه مطلب
  • قاصد روزان ابری...

  • نیلوبلاگ

    دیروز برگشتم و هنوز خستگی سفر توی تنمه. اما هنوزم چشمامو که میبندم خودمو توی هوای بارونی توی خیابونا و کافه های رشت تصور میکنم. هنوزم صدای مرغای دریایی که هجوم آورده بودن تا بهشون غذا بدم و بالای سرم میچرخیدن توی سرمه. هنوزم انگار کنار اون پنجره رو به دریای هتل نشستم و بارون همه درختارو سبزتر کرده... هنوزم وقتی یادم میاد که کنار آرامگاه ابتهاج داشتم عکس میگرفتم و یه گربه پرید روی پام و سرشو توی بارونیم قایم کرد و بلافاصله خوابید، ناخودآگاه لبخند میاد روی لبم... انگار سالها با من زندگی کرده بود. آقایی که داشت ازخانومش عکس میگرفت با دیدنش خندید و گفت گربه ها خیلی می فهمن... راستی چطوری دلم اومد برم از اونجا؟! دلم چای خوردن توی فنجون و نعلبکی قدیمی توی هوای سر غروب وسط میدون شهرداری رو خواست. د...

    ادامه مطلب
  • بکش این خاطره رو که قصد خودکشی نداره...

  • نیلوبلاگ

    به حرف حافظ کنم که میگه:خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت استیا به حرف سعدی که میگه:به راه بادیه رفتن به از نشستن باطلوگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم؟؟؟!پ.ن: شهر دیوونه خواجه امیریپ.ن۲: یادم بمونه خانومی رو که تا بعد مرگ رفته بود و برگشته بود و یکسال سخت ترین شرایط و بیماری هارو تحمل کرده بود اما هنوزم امیدوار و خنده رو و مهربون بود. آرزوهای خوبشو یادم بمونه...پ.ن۳: خرسای گریزلی یقه بسته نفرت انگیز صبحم یادم می مونه! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تو این غربتی که هستم...

  • نیلوبلاگ

    داشتم به این فکر میکردم که سین.کاف و سین.نون هرکدوم توی یه دوره زمانی صمیمی ترین دوستای من بودن و تقریبا هفته ای چند روز باهم بودیم. چی شد که الان حتی دلتنگشونم نمی شم؟!در جوابش فقط به نقطه اشتراک هردوشون رسیدم: آدمهای جذاب ولی مودی و هیجانی! حقیقتا ادامه رابطه با این سبک آدما برام هیچ جذابیتی نداره! تا اونجا که جدیدا حوصله نون.جیم که خیلی دوسش داشتم رو هم ندارم چون به نظر من دیگه اون آدم درونگرای سابق نیست... نمیدونم خوبه یا بد، ولی خسته تر از اونم که به چیزی که نیست تظاهر کنم. همین دیگه!#نیشابور #خیام_جان #صفویه #سه_یا_چهار_تخت #عروسی #نانامو #ارغوان بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یه بیت از سیاوش قمیشی رو خودت اینجا بزار...

  • نیلوبلاگ

    یه آفتاب قشنگی از پنجره اومده و سایه گلارو انداخته وسط فرش... مینو بالای قفسش پراشو باز کرده و داره آفتاب میگیره. بعد مدتها کوچه ساکته و تنها چیزی که دوست ندارم الان اینه که پای سیستم به پایان نامه و پروژه هام فکر کنم...پاییز خیلی قشنگه، کاش تمدید می شد ...پ.ن: دلم میخواست الان وسط سر و صدای میناها، تو وکیل آباد زیر اون یه دونه درخت بلوط نشسته بودم... دلم برف میخواد! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • نیاد اون روزی که دیره...

  • نیلوبلاگ

    هرجور که حساب میکنم زندگی با من اوقدرا هم بد نبوده، با بقیه رو نمیدونم. وقتی برمیگردمو پشت سرمو می بینم، می فهمم فقط و فقط هدفش این بوده بهم ثابت کنه خیلی از چیزی که خودمو میشناسم قوی ترم...درست نه سال پیش، مث همین امشب، همین ساعتا، داشت از علاقش باهام حرف میزد و آینده! از همون لحظه هایی که حس میکردم الان دیگه بعد این چی میخواد بشه؟ چی میتونه این شرایطو خراب کنه؟! حالا بعد نه سال امشب دارم آماده میشم برای سفر! سفری همراه اون و خانوادش، خانوادم... شاید اگه اون لحظه کسی نه سال آینده رو بهم نشون میداد اونقدر میخندیدم به این همه حماقت بی حد و مرز که دیوونه میشدم. میگفتم: نه...! مگه میشه؟! امکان نداره!!!اما امروز همه چی بنظرم خیلی نرماله. شاید این داستان باعث تعجب خیلیا بشه ولی واقعا حقیقت داره ک...

    ادامه مطلب
  • سحر ندارد این شب تار...

  • نیلوبلاگ

    بیزارم از اون سیستمی که شرط ورود بهش دروغ و شارلاتان بازی باشه... لعنتیا من هیچ جوره نمیتونم مثل شماها باشم...! همین!...

    ادامه مطلب
  • که میروم بهسوی سرنوشت...!

  • نیلوبلاگ

    هنوز انگار از کابوس دیشب بیدار نشدم. درد چشمام از سحر تا الان ادامه داره بدون اینکه گریه کرده باشم. خوابمو خوب یادمه. همه باهم داشتیم میرفتیم. توی نوبت سفارتخونه بودیم. اونا زودتر رفته بودن و مامانش پیامشو بهم رسوند که اونجا منتظرمه. ولی چرا همه جا تاریک بود . ولی چرا خوشحال نبودم. توی خوابمم حتی بازم سردرد بودم و می لرزیدم. حس میکنم احتمالا ویروسی چیزیه وگرنه طبیعی نیست این حجم از خستگیم. فقط باید چشم بندمو بزارم و استراحت کنم تا بهتر شم.پ.ن: راستی چی میشه این کابوسا میان وسط روزای خوب و پرامید زندگی؟! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • روزگار ترانه و اندوه !

  • نیلوبلاگ

    توی کوچه پس کوچه های قدیمی شیراز قدم میزنم و حس میکنم توی بدترین جبر تاریخی و جغرافیایی متولد شدم.#نارنجستان#شبگردی#آواز_و_سه_تار_پشت_دیوار_ارگ#شرزه#خانه_پدری#ماه_سلطان#۲۴_۲۹آذر#بلیت_های_سوخته!!! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • روح برخاسته از من ته این کوچه بایست!

  • نیلوبلاگ

    گاهی راه رفتنو فراموش میکنم.حرفاموگاهی یادم میره کجا هستم و چکار میکنم.همه چیز زندگیم شده فکر کردن به تو ...تویی که همه چیز منیمنی که بدون تو هیچی نیستمیه عمر همه منو با تو شناختنیه عمره تنها افتخار زندگیم اینه که تو رو دارم و هم خون تو هستم.نمیخوام به هیچی فکر کنم.فقط میخوام جوری بغلت کنم که توی تنم حبس شیکه هیچی نتونه ازم جدات کنه.میخوام تو بشم.همه میدونن چقدر شبیهتم.پیشونیم... چشمام... بینیم... لبام... چونم...من توی آینه همیشه تورو می بینم.هیچوقت عکستو هیچ جایی نمیزارم که مبادا کسی یکی مث تورو نداشته باشه و دلش بشکنه...مبادا خدا تاوان دل شکسته یکیو از خوشبختی بودن کنارت بگیره.می بینی؟من همیشه از نداشتنت ترسیدم... همیشه!ولی چیزی که حتی توی تصورم نمیاد نبودنته.فقط میخوام باشی... ببینرگام می...

    ادامه مطلب
  • مث آهنگ باغ بارون زده قشنگ ❤️

  • نیلوبلاگ

    پاییز رسید...!پاییز قشنگم که هرسال واسم کلی حال خوب میاره.پارسال درست مثل همین لحظه ها بود.خوشبختیو با تموم وجودم حس میکردم و دقیقا خودمو توی بغل خدا می دیدم که انگار میگفت: ببین! همه حواسم پیشته! واست قشنگ ترین و بهترین حال دنیا رو کنار گذاشتم که خیلی زود بهش میرسی. یه جوری هم ترتیب همه چی رو دادم که حتی تو خوابتم فکرشو نمیکردی اینجوری اتفاق بیفته...اون یک ساعت و ربع پرواز از اون بالا بنظرم دقیقا توی بغل خدا بود.حالی که واسه همه حتی یکبار تجربه کردنشو آرزو میکنم؛ وقتی که اشک نگرانی و غم خیلی زیاد تبدیل به اشک شوق و امیدواری میشه...من این اشکو سه بار توی زندگیم تجربه کردم هر سه بار اوایل مهر بود. مهر همیشه مهربان بوده ... منتظر یک اتفاق خوبم. با تموم حال بدی که این روزا همه تجربه می کنیم. با...

    ادامه مطلب
  • ولی وقتی نخواهد واقعا دیگر نخواهد شد...

  • نیلوبلاگ

    گلودرد و سردردتنگی نفسدرد قفسه سینهاین تنها باریه که اگه بدونم بخاطر قلبمه بیشتر از هرچیزی خوشحالم میکنه!!!میترسم... نه بخاطر خودم! خدایا خودت به خانوادم رحم کن. سخته این روزا همش چشات خیس باشه. سخته ...

    ادامه مطلب
  • ابر بی تاب بهارم روز و شب...

  • نیلوبلاگ

    جوری خستم که نگار کوه کندمگور بابای این زندگیهرچی میخواد بشهفقط بدجور دلم گرفتهبابا هم انتنو بعد یه هفته تنظیم کرد و دیگه هی صدامون نمیکنه بریم پیششمیتونم یه دل سیر فکر کنم... به همه چیبعدشم به جبران...

    ادامه مطلب