.

متن مرتبط با «درد ما را نیست» در سایت . نوشته شده است

هيچ قطاري وقتي گنجشكي را زير ميu200cگيرد از ريل خارج نميu200cشود...

  • نیلوبلاگ

    جایی خواندم: «همه ی ما دست کم در خیال یک نفر، هیولایی نفرت انگیزیم!» ... و فکر کردم اصلا همین «در خیال یک نفر ماندن» (فرقی نمیکند خوب یا بد!) لطف خودش را دارد... مثل ستاره ای که از بین میلیارد ها ستاره دیگر، شاید میلیون ها سال پیش مرده و هنوز در آسمان جای خودش را دارد. میدانی چه میگویم؟ «بودن» در خیال زندگان حکم زیستن دارد! این را همه آنهایی که این معادله را پیش ازین حل کرده اند، خوب می دانستند که یک بر روی بی نهایت به صفر میل می کند! به نبودن! به همین ترسیدن از مرگ! به انفجار دور از رویت! نمیدا...

    ادامه مطلب
  • من که سرتاسر خموشم، مست بی اندازه نوشم، پس کجا جویم تورا؟!

  • نیلوبلاگ

    من آدم نیمه شبم! این را همه ی آنهایی که حتی کمی مرا میشناسند میدانند، چه برسد به مامان که نیمه شبی چنان دردی به جانش انداخته بودم که حاضر شد مرا از خودش جدا کند... شب خالص و ناب است! روشنی روز روح همه چیز را میگیرد و جسمش را برمیگرداند، اما شب...! مثلا همین دریا را ببین! روزها زیباست... فقط زیبا! اما دریای شب چیز دیگری است، زنده است، نفس میکشد... آدمیزاد هم همین است، انگار روحش را در قفسی زندانی کرده باشند و روزها جسمش بتواند هرجا که میخواهد برود و هرچه میخواهد باشد، اما شب رفته رفته به خودش برم...

    ادامه مطلب
  • به ما که خسته ایم بگو خونه باهار کدوم وره؟!

  • نیلوبلاگ

    دیروز ر.ف آمده بود اینجا. چمیدانم لابد آمده بود به رسم ادب احوالی بپرسد. اما مگر احوال آدمها را توی نبض یا نفس هایشان می نویسند؟! شاید هم مینویسند. عین میگفت: نمیتوانی دروغ بگویی، وقتی میخواهی دروغ بگویی یا چیزی را پنهان گنی چشمانت یک جوری می شود. پرسیدم چجوری؟! -نمیدانم، یک حالت عجیبی... دروغگوی خوبی نیستی... یا همین چند هفته پیش سرم درد میکرد و چشمهایم را بسته بودم، پرسیده بود:خوبی؟! گفتم:خوبم. گفت باز که دروغ میگویی...! گفتم: لابد بازم چشمام دارن دروغ میگن! گفت نه... وقتی درد داری لب هات یک ح...

    ادامه مطلب
  • آگه از درد من و دلسردی سازم نشد!!!

  • نیلوبلاگ

    داشتم جواب کامنتمو میدادم، نوشتم: همینطور که گاهی کامنت یا پست قبلی خودمونو فراموش میکنیم، دو روز دیگه دنیا هم یادش نمیاد ما کی بودیم، چکار کردیم و چی گفتیم... پس بیخیال! خوش باش! بعد به خودم میام و میفهمم زمان زیادیه که خیره موندم با گوشه سقف! ما آدما توی حرفامون خیلی بهتریم، کاش زندگی فقط همین جمله ها بود...پ.ن۱: دلم میخواد مث اون شبایی که خسته و گیج از کلاسای دانشگاه قبل رفتن به خوابگاه، پناه ببرم به اون گوشه دنج آرامگاه خیام، آقای کافه چی یه استکان کمر باریک چای نبات بیاره، شاملو دکلمه کنه و...

    ادامه مطلب
  • ما را به سخت جانی خود...

  • نیلوبلاگ

    منصفانه نیست که زندگی خیلی چیزارو تا لحظه آخری که باهاش رودر رو نشدی بهت ثابت نمیکنه! حالا میتونم قدر خیلی از آدمارو بهتر بدونم! اینچند روز تا حدودی فهمیدم که تا کجا میشه روی کدوم یکی از آدمای زندگیم حساب باز کنم، میدونم توقع داشتن از دیگران همون قدر احمقانه س که فکر کنی کاری از خودت بر نمیاد... اینکه هرکسی توی هر شرایطی میتونه یه من متفاوت داشته باشه! اینکه اگه کسی واقعا دوستت داشته باشه چقدر میتونه با ترسهاش رو در رو شه و برای آرامشت کاری رو انجام بده که فکرشم نمیکردی! اینکه توی بدترین ورژنت ...

    ادامه مطلب
  • برای روز میلادم اگر تو...

  • نیلوبلاگ

    همه چیز از سحر لعنتی 10 اردیبهشت شرو شد. ازون سردرد شدیدی که باعث شد از خواب بپرم. هیچ کس جز خودم نمیدونه این هشت روز چی بهم گذشت... شاید یه جاهاییشو خودمم درست ندونم. هنوزم حال خوبی ندارم. اما حداقل خوشحالک که امشب با اصرار زیادم تونستم برگردم خونه و اونجا نمونم. شاید یه نشونه بود که نظرمو راجع به خیلی از تصمیمام تغییر بدم. اونی که اونجا بود مریم 32 ساله نبود! یه پیرزن ۸۰ ساله تنهای تنها بود...پن.: داخوشیم به آدمایی که فکر میکنیم قراره همیشه باشن اما در نهایت توی بدترین شرایط میفهمیم که ما هیچ ...

    ادامه مطلب
  • ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن...

  • نیلوبلاگ

    بهش گفتم: روزی که مردم، نمیخوام منو دفن کنین! با اینکه میدونم این وصیت خواسته عجیبیه و امکانش ضعیفه ولی واقعا با تمام وجودم میخوام بعد از مرگم، جسدمو بسوزونین! میگه این خیلی وحشتناکه!؟ نمیشه!میگم وحشتناک تر از خوابیدن توی یه جای تاریک و سیاه و کوچیکه؟! تو که میدونی چقدر از بچگی از بودن توی همچین جاهایی میترسیدم. وحشتناک تر از تصور متلاشی شدن بدن بعد از چند روز؟! وحشتناک تر از همنشین مار و عقرب و کرم و عنکبوت شدنه؟! اصلا بدتر از همه، وحشتناک تر از تصور زنده شدن توی همچین جاییه؟!همینطور که زل زده ...

    ادامه مطلب
  • می خندد همراه تو اشک آخر من!

  • نیلوبلاگ

    امشب وسط یه مهمونی کسل کننده دیدم دوتا فندقا خسته شدن و نشستن یه گوشه. میگم چی شده؟ میگن خسته شدیم. گفتم پاشین بریم بیرون. هردوشون از ذوق جیغ کشیدن... با خنده هاشون حال منم عوض شد وقتی توی خیابون هرکدومشون یه دستمو گرفته بودن، یا ذوقشون توی اسباب بازی فروشی وقتی دنبال یه چیزی میگشتن که دوسش داشته باشن تا براشون عیدی بگیرم. چقدر این لحظه ها برام با ارزش و شیرینه...پ.ن: هرچقدر بیشتر بهش فکر میکنم تصور بچه داشتن برام بعیدتر و بیرحمانه تر میشه. دیگه مساله فقط حوصله و ذوق نیست یا اینکه تولد یه موجود ...

    ادامه مطلب
  • رنج بی ثمر را بنگر!

  • نیلوبلاگ

    غمگینممث کسی که بعد از سالهادیگری برایش از قول عزیز از دست رفته ای روایت کند که تورا بیش از هرکس و هر چیزی دوست میدارد!!!...امشب/ برف/ بارانی های سبز/ منفی۶/ بازار/ بازهم برف/ کاپتان بلک/ ماهی/ شکلات بخوانید...

    ادامه مطلب
  • مرا یادت هست؟!

  • نیلوبلاگ

    جز خانواده، بقیه آدما اکثرا بر حسب نیازشون باهات در ارتباطن نه علاقه شون! و این روز به روز پر رنگ تر میشه، و متاسفانه هرچقدر سن آدم بالاتر میره اینو بیشتر درک میکنه و تنها تر میشه......پ.ن: مثلا وقتی همه بچه هارو دور هم جمع میکنی و قرار بیرون میزاری و به منزوی ترین شکل ممکن از جمع و این حسای گذرا خودتو کنار میکشی و حوصله هیچکسیو نداری!برف/ سارا/ رامتین/ کوه/ دود/ چای/ کاپتان بلک/ ترنج/ احمد/ خسرو/ مینو/ زهرا/ مریم/ رضا/ بخوانید...

    ادامه مطلب
  • که از تقدیر و حال ما در این دنیا کسی چیزی نمیداند...

  • نیلوبلاگ

    تا آینه رفتم که بگیرم خبر از ...صدای ضبطو کم میکنم... توی انجماد فکری حبس میشم.من دلم برای هیچی تنگ نشده،به جز خودم! به جز حسای مختلفی که توی شرایط تجربه میکردم و حالا به یک رکود حسی رسیدم... بارها بهش فکر کردم که چه آرزویی دارم یا چه چیزی میتونه خوشحالم کنه... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • چرا هنوز ادامه داری...؟

  • نیلوبلاگ

    شبیه ماه _امشب؛کوچک و غمگین و سر بر روی زانومیخزد در خودطرح لبخندی کج و روشن به اندوهی......پ.ن:کاش میشد شبیه پیراهنی،خودم را از تنم در بیاورم.کاشمیشدشبیهپیراهنیتو را... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار...

  • نیلوبلاگ

    همینطور که لیوان چایی توی دستش بود سرشو از پشت مانیتورش بالاتر آورد و پرسید: راستی قضیه ژینا رو شنیدی؟! کل اینترنت پر شده از عکسای اون و شادمهر... بیچاره زنش!خندیدم و گفتم: خب هر آدمی یه گذشته ای داره دیگه، حالا چیشده بعد این همه ساااال همه افتادن دنبال ماجرایی که مال بیست سال پیش بوده؟! اصلا کسی چه میدونه واقعا الان اونا چه حسی دارن؟ اصلا چه اهمیتی داره؟!کج شد و لم داد روی دسته صندلیش و زل زد به پنجره: آخه میدونی؟ میگن اگه آدم یه روزی عاشق شه تا اخر عمر هرجا اسمشو بشنوه تن و بدنش میلرزه، حالا ف...

    ادامه مطلب
  • به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل...

  • نیلوبلاگ

    وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم... سعدی جان حجتو تمام میکنه. باید رفت و رفتو رفت...! ...

    ادامه مطلب
  • من آن موجم که آرامش ندارم...

  • نیلوبلاگ

    فندق خیلی دوست داشتنیهامشب بالش و پتوشو برداشته بود و دنبالم میومد همه جا تا من ببرم و بخوایونمش.طفلک نمیدونه نه حوصله دارم و نه میدونم توی اینجور شرایط باید چکار کنم! اینکه با همه بی مهریام بغل منو به همه ترجیح میده خواستنی ترش میکنه، از روز اول همینطور بود!پ.ن۱: روز دوم سفره و امروز یه دل سیر تاب بازی کردم. محشر بود ...پ.ن ۲: همه چیز ساده تر و بهتر از تصور آدمه! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • پندار که نیستی چو هستی خوش باش !

  • نیلوبلاگ

    روزی که مردمگریه نکنیدلحظه های خیلی زیادی بوده که حس کردم خوشبخت ترین ادم روی زمینم،کسی که یبار این حسو تجربه کرده باشه درد و رنج مردن براش مفهومی ندارهاز کسی کینه ای ندارممن تمام آدمای زندگیمو هم بخشیدماگه کسی گفت خدا شمارو میفرسته جهنم هم اعتماد نکنیدبهش بگید کسیو مشناسید که همه رو بخشیدهبا این حال نه مهربونترینه نه حتی بخشنده!حالا خدای شما خودش رو چطور معرفی می کنه؟بخشنده ترین؟ مهربون ترین؟ خدا؟! جهنم؟؟؟...چون عاقبت کار جهان نیستی است... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • نه تو آنی که همانی نه من آنم که تو دانی!

  • نیلوبلاگ

    همین!...پ.ن: میپرسم اگه الان میتونستی انتخاب کنی با یکی یه جای دنیا باشی چه انتخابی میکردی؟ میگه: همین الان با تو کنار یه ساحل دنج!......#پنج_صبح #خوابا_رنگ_دارن؟ #شاید_خواب_نبوده #مساله #جاده #تابوت_پنجم #نیلو #حنا #هو #ته_مرداد! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • روزگار ترانه و اندوه !

  • نیلوبلاگ

    توی کوچه پس کوچه های قدیمی شیراز قدم میزنم و حس میکنم توی بدترین جبر تاریخی و جغرافیایی متولد شدم.#نارنجستان#شبگردی#آواز_و_سه_تار_پشت_دیوار_ارگ#شرزه#خانه_پدری#ماه_سلطان#۲۴_۲۹آذر#بلیت_های_سوخته!!! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ظالم بمون اما مظلوم نمایی کن!

  • نیلوبلاگ

    خدایا این رسم مهمون دعوت کردن نیستاااااتا هفته پیش هوا خوب بود که!#از_تابستون_متنفرم#فردا_اول_ماه_رمضون#خیلی_خستم#کی_میخواد_جهاز_بخره؟...

    ادامه مطلب
  • از اول هم من و تو ما نبودیم!

  • نیلوبلاگ

    خستم از کاراتاز رفتارتتوی تاکسی مترو سالن اجتماعات!توی اتاق...نا امیدم میکنیخیلی...

    ادامه مطلب