ما را به سخت جانی خود...
-
تاریخ: 1403/2/23 ساعت: 19:01
منصفانه نیست که زندگی خیلی چیزارو تا لحظه آخری که باهاش رودر رو نشدی بهت ثابت نمیکنه! حالا میتونم قدر خیلی از آدمارو بهتر بدونم! اینچند روز تا حدودی فهمیدم که تا کجا میشه روی کدوم یکی از آدمای زندگیم حساب باز کنم، میدونم توقع داشتن از دیگران همون قدر احمقانه س که فکر کنی کاری از خودت بر نمیاد... این...
برای روز میلادم اگر تو...
-
تاریخ: 1403/2/23 ساعت: 19:01
همه چیز از سحر لعنتی 10 اردیبهشت شرو شد. ازون سردرد شدیدی که باعث شد از خواب بپرم. هیچ کس جز خودم نمیدونه این هشت روز چی بهم گذشت... شاید یه جاهاییشو خودمم درست ندونم. هنوزم حال خوبی ندارم. اما حداقل خوشحالک که امشب با اصرار زیادم تونستم برگردم خونه و اونجا نمونم. شاید یه نشونه بود که نظرمو راجع به ...
نمیدونه کسی چه سخته موندن مث برگ روی شاخه ی تکیده...
-
تاریخ: 1403/2/12 ساعت: 12:13
چند دقیقه پیش نخود تماس گرفت و خبر خواهر شدنشو بهم داد. توی حالت عادی باید ذوق میکردم و جیغ و خوشحالی و تبریک اما حقیقتا به زحمت تونستم کمی تظاهر کنم به چیزی که نبود. با وجودی که هنوزم اعتقاد دارم اضافه کردن موجود معصوم و بی اختیاری به این جبر تاریخ و جغرافیا ظلم بزرگی محساب میشه اما میتونستم توی دل...
ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن...
-
تاریخ: 1403/1/21 ساعت: 0:54
بهش گفتم: روزی که مردم، نمیخوام منو دفن کنین! با اینکه میدونم این وصیت خواسته عجیبیه و امکانش ضعیفه ولی واقعا با تمام وجودم میخوام بعد از مرگم، جسدمو بسوزونین! میگه این خیلی وحشتناکه!؟ نمیشه!میگم وحشتناک تر از خوابیدن توی یه جای تاریک و سیاه و کوچیکه؟! تو که میدونی چقدر از بچگی از بودن'>بودن توی همچ...
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم!
-
تاریخ: 1403/1/21 ساعت: 0:54
عشق معصومیت میاره یا رهایی؟!امشب با بچه ها دور هم جمع شده بودیم، میم.خ از روابط عاشقانه جدیدش و حسایی که تجربه میکنه صحبت میکرد. از لذت رهایی و شوق همآغوشی و امید و بوسه... حرفهاش برای من خیلی غریب بود. عشقی که من سالهای دور تجربه کرده بودم شبیه برداشت هیچ کدوم از آدمهای اونجا نبود... عاشق شدن بدون ...
می خندد همراه تو اشک آخر من!
-
تاریخ: 1403/1/21 ساعت: 0:54
امشب وسط یه مهمونی کسل کننده دیدم دوتا فندقا خسته شدن و نشستن یه گوشه. میگم چی شده؟ میگن خسته شدیم. گفتم پاشین بریم بیرون. هردوشون از ذوق جیغ کشیدن... با خنده هاشون حال منم عوض شد وقتی توی خیابون هرکدومشون یه دستمو گرفته بودن، یا ذوقشون توی اسباب بازی فروشی وقتی دنبال یه چیزی میگشتن که دوسش داشته با...
رفتن، همیشه رفتن!
-
تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 4:00
بارها و بارها بی وزنی و پروازو توی خوابام تجربه کرده بودم. اما این بار فرق داشت. شبیه شناکردن توی دریا یا شبیه پرواز پرنده ها نبود، شبیه یه پر سبک بودم، سبک تر از همه آدمهایی که اونجا بودن، اینو خوب حس میکردم. دستامو نمیدیدم، اما حسشون میکردم که دارم حرکتشون میدم، شبیه یه رقص نرم. خیلی آهسته و با کم...
رنج بی ثمر را بنگر!
-
تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 4:00
غمگینممث کسی که بعد از سالهادیگری برایش از قول عزیز از دست رفته ای روایت کند که تورا بیش از هرکس و هر چیزی دوست میدارد!!!...امشب/ برف/ بارانی های سبز/ منفی۶/ بازار/ بازهم برف/ کاپتان بلک/ ماهی/ شکلات Adblock test (Why?)
مرا یادت هست؟!
-
تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 4:00
جز خانواده، بقیه آدما اکثرا بر حسب نیازشون باهات در ارتباطن نه علاقه شون! و این روز به روز پر رنگ تر میشه، و متاسفانه هرچقدر سن آدم بالاتر میره اینو بیشتر درک میکنه و تنها تر میشه......پ.ن: مثلا وقتی همه بچه هارو دور هم جمع میکنی و قرار بیرون میزاری و به منزوی ترین شکل ممکن از جمع و این حسای گذرا خو...
تو خوابیدی، جهان خوابه!
-
تاریخ: 1402/11/24 ساعت: 18:06
[unable to retrieve full-text content]_ ثابت کن بهشت وجود داره! _ تا به حال صدای توکا رو شنیدی؟ ... _____________________________________________________ پ.ن: تنبلی_ مرخصی_سردرد_ برف_طرقدر_آبنوس
که از تقدیر و حال ما در این دنیا کسی چیزی نمیداند...
-
تاریخ: 1402/11/24 ساعت: 18:06
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از ...صدای ضبطو کم میکنم... توی انجماد فکری حبس میشم.من دلم برای هیچی تنگ نشده،به جز خودم! به جز حسای مختلفی که توی شرایط تجربه میکردم و حالا به یک رکود حسی رسیدم... بارها بهش فکر کردم که چه آرزویی دارم یا چه چیزی میتونه خوشحالم کنه... Adblock test (Why?)
حتی دلت ابری اگر باشد، تو قطره قطره از زمین دوری...
-
تاریخ: 1402/10/27 ساعت: 15:15
سال بلوا رو تموم کردم، گوشیم آهنگ hello my love گروه koop رو پخش میکنه. به دیشب فکر میکنم، به باور ناپذیری!امروز کارای زیادی دارم... عجیب فراموشکار شدم... فراموشی خوبه یا بد؟! نمیدونم. هرچیزی که هست آرومم میکنه. گاهی وقتها حتی ساده ترین چیزهارو به خاطر نمیارم. انگار آروم آروم دارم به غبار تبدیل میشم...
چرا هنوز ادامه داری...؟
-
تاریخ: 1402/10/27 ساعت: 15:15
شبیه ماه _امشب؛کوچک و غمگین و سر بر روی زانومیخزد در خودطرح لبخندی کج و روشن به اندوهی......پ.ن:کاش میشد شبیه پیراهنی،خودم را از تنم در بیاورم.کاشمیشدشبیهپیراهنیتو را... Adblock test (Why?)
دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار...
-
تاریخ: 1402/10/27 ساعت: 15:15
همینطور که لیوان چایی توی دستش بود سرشو از پشت مانیتورش بالاتر آورد و پرسید: راستی قضیه ژینا رو شنیدی؟! کل اینترنت پر شده از عکسای اون و شادمهر... بیچاره زنش!خندیدم و گفتم: خب هر آدمی یه گذشته ای داره دیگه، حالا چیشده بعد این همه ساااال همه افتادن دنبال ماجرایی که مال بیست سال پیش بوده؟! اصلا کسی چه...
قاصد روزان ابری...
-
تاریخ: 1402/10/21 ساعت: 12:26
دیروز برگشتم و هنوز خستگی سفر توی تنمه. اما هنوزم چشمامو که میبندم خودمو توی هوای بارونی توی خیابونا و کافه های رشت تصور میکنم. هنوزم صدای مرغای دریایی که هجوم آورده بودن تا بهشون غذا بدم و بالای سرم میچرخیدن توی سرمه. هنوزم انگار کنار اون پنجره رو به دریای هتل نشستم و بارون همه درختارو سبزتر کرده.....
همین خوبه!
-
تاریخ: 1402/10/9 ساعت: 14:15
ما بلندترین شب سال رو جشن نگرفتیم، کوتاه ترین روز رو جشن گرفتیم. اون لحظه که واسه همه با خنده و شوخی فال حافظ میگرفتم، دلم میخواست زمان متوقف شه و تا ابد توی اون ثانیه ها فریز شم. کم پیش میاد اجتماع طلب باشم و معمولا بعدش تا مدتها فاصله میگیرم اما حالم اون وقتا عجیب خوبه.راستی دیشب خواب دیدم با م.م ...
!J'aimerais pouvoir te revoir
-
تاریخ: 1402/10/9 ساعت: 14:15
[unable to retrieve full-text content]بیداری ام کابوس دیدم «رفته ای» ، اما خوابیدم و گفتم: ندارد هیچ تعبیری! گفتی تو که در خوابهایت پیش من هستی، دیگر چرا بیداریت را سخت میگیری ؟!
بکش این خاطره رو که قصد خودکشی نداره...
-
تاریخ: 1402/9/18 ساعت: 15:49
به حرف حافظ کنم که میگه:خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت استیا به حرف سعدی که میگه:به راه بادیه رفتن به از نشستن باطلوگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم؟؟؟!پ.ن: شهر دیوونه خواجه امیریپ.ن۲: یادم بمونه خانومی رو که تا بعد مرگ رفته بود و برگشته بود و یکسال سخت ترین شرایط و...
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل...
-
تاریخ: 1402/9/7 ساعت: 21:01
[unable to retrieve full-text content]وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم... سعدی جان حجتو تمام میکنه. باید رفت و رفتو رفت...!
تو این غربتی که هستم...
-
تاریخ: 1402/9/7 ساعت: 21:01
داشتم به این فکر میکردم که سین.کاف و سین.نون هرکدوم توی یه دوره زمانی صمیمی ترین دوستای من بودن و تقریبا هفته ای چند روز باهم بودیم. چی شد که الان حتی دلتنگشونم نمی شم؟!در جوابش فقط به نقطه اشتراک هردوشون رسیدم: آدمهای جذاب ولی مودی و هیجانی! حقیقتا ادامه رابطه با این سبک آدما برام هیچ جذابیتی نداره...